من راهی تو ام

ای مقصد درست

چون که این روزا دارم قرص ضد تهوع میخورم

من از تناژ صداش ببن شلوغی جمعیت

از قطره آبی ک از دستاش میچکه

من از دست راستش ک موقع راه رفتن جلو عقب میره

از کلماتی که استفاده می‌کنه

از پیشنهاداتش

از لباسایی ک تا دیروز توی مغازه بوده و حالا او خریده

از سایز پاش، طرح روی جوراباش

من از همه چیز این آدم بدم میاد

  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • شنبه ۳ فروردين ۰۴

    میگن خدا روی بنده هاش غیرت داره

    خب آره. یه نفر توی زندگیم هست که واقعا دوسش ندارم. نمیگم متنفرم، چون خب. شاید خدا دوسش داشته باشه. حالا این بنده خدا هم بهم نزدیکه، هم بی نهایت به من و زندگیم فکر میکنه و نظر میده! و خب خیلی پر صحبته! دقیقا دارم توی استفاده از کلماتم رعایت میکنم. آره داستان اینه که ایشون خیلی بهم نزدیکه، من هم یه حالت خیلی بدی دارم، یعنی اصلا ایشون صحبت میکنه و نظر میده و حرف میزنه من سلول های مغزم به جون هم میافتن. کلا موضوع صحبت هاش یا در مورد من و زندگیمه. یا در مورد مشکلات خودش و بقیه. بعضی وقتا هم از چیزایی ک به نظرم اصلا جالب نیست هیجان زده شده و داره در مورد اون صحبت میکنه. واقعا به نظر میرسه تعامل با این آدم امتحان زندگی منه. چون واقعا دلم میخواد اصلا توی زندگیم حضور نداشته باشه. از هر طرفی هم میرم به یه طریقی وارد زندگیم میشه. به یه طریقی خودش رو نزدیک نگه میداره، من از هر دری میرم اون از در دیگه ای وارد میشه و این واقعا برام عذاب آوره. آدم بدی نیست. درسته بهم بدی زیاد کرده، درسته رعایت خیلی چیزا رو نمیکنه و نکرده. درسته مراقب استفاده از کلماتش نیست. درسته خیلی از نظراتش با ادله محکمی اشتباه هست. ولی آدم بدی نیست یعنی نمیدونم واقعا خدا شاید، احتمالا دوسش داره و خب. من دلم میخواد یه جوری باشه که انگار اصلا توی زندگیم نیست. اما هست و جوری نیست بگم که «اوکی، از زندگیم میندازمش بیرون» میدونم این تاوان خیلی زیادیه. یا اصلا من نمیتونم اندازه بزنم اشتباهاتشو که بخوام برای قصاصش پیمانه تعیین کنم. با این آدم احتمالا تا پایان زندگیم تعامل خواهم داشت و با احتمال خوبی اینهمه احساس منفی و دارک  و حالت بد و غیر کاربردی انزجار تا پایان زندگیم همراهم خواهدبود و بسیار اذیت خواهم شد و همینقدر دوستش نخواهم داشت. همینقدر با هر کلمه ای که صحبت میکنه مخالفم و از رفتارا و کاراش و طرز تفکرش و همه چی، همه چی خوشم نخواهد اومد. واقعا دلم میخواد بشینم از مصائبی که همصحبتی باهاش برام داره برای بقیه تعریف کنم و برای خودم یار جمع کنم اما صرفا دارم سعی میکنم «مراقب رفتارم باشم». هر چند گاهی هم صحبت کردم. ولی خب احساسم سراسر «بدم میاد» ـه از ظاهرش، پوستش، کلماتش، فکرش، حرفاش، نوع راه رفتنش. و مدام این احساسات به دلیل نظرات خیلی منصفانه و صادقانه و فیلسوفانه و عالمانه اش تکرار میشه(!). این احساس رو دارم. به هر صورت میخواستم بگم که انگار حضور این آدم توی زندگی من امتحان منه و من قراره با رفتار پسندیده و شایسته باهاش مواجه بشم. یعنی امیدوارم اینطور باشه، بعضی وقتا واقعا کلافه میشم و عکس العمل دارم و واقعا سعی میکنم حداقل لحن خوبی داشته باشم و مستقیم حرف دلمو نگم. اما شاید خیلی وقتا خروجیم شبیه کسی بشه که واقعا داره از میزان بول شت بودن چیزی بالا میاره و ابرو هاشو بالا داده و پشت چشم نازک کرده و میگه: «واقعا به نظرم داری مزخرف میگی، اصلا فکر میکنی وقتی این حرفا رو میزنی؟ چرا طوری هستی که انگار برای این میزان خزعبلات پول میگیری؟ خودتو میزنی به نفهمی یا واقعا متوجه نیستی؟ چه سودی بهت میرسونه انقدر احمقانه رفتار کردن؟ هیچوقت اطرافیانت بهت متذکر نشدن که این رفتارت مزخرف و عصبانی کنندت است؟ دقیقا چی توی جمجمت قرار داره که چنین چیزایی به زبون میاری؟»

    آره خب. این جملات خیلی توی تعامل باهاش از ذهنم عبور میکنن و قراره من در مقابلش رفتار شایسته و پسندیده ای داشته باشم.

  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • دوشنبه ۲۲ بهمن ۰۳

    کسی نمیخواد بزور بره بهشت

    فرایند پیشرفت واقعا پیچیده است
    سالها پیش من برای انجام دادن بعضی کارهام برنامه ریزی کردم. و البته نه تنها انجام نشد بلکه بعد از سالها فهمیدم نوع برنامه ریزیم درست نبوده. حالا بعداز ۱۵ سال تلاش برای به کنترل دراوردن روز ها و زندگیم به این مهم موفق شدم. میتونم عادت های جدید توی خودم خلق کنم. میتونم اهدافم رو بنویسم و به سمتشون حرکت کنم و هفته ها و ماه ها روند پیشرفتم رو رهگیری کنم. میتونم انتخاب کنم که چه چیزی به کارهام اضافه بشه و چه چیزی اضافه نشه. اگه قرار باشه بر اساس تجربه توی این موارد آدما رو رتبه بندی کنن من حسابی با تجربه ام. البته این فیچر ها روی بعضی ها پیش فرض نصبه! فاطمه میگفت از همون ابتدای دوران تحصیلش همیشه خودش برای خودش برنامه میریخته و به برنامه هاش عمل میکرده یا احسان همیشه در حال مرور کردن برنامه های پیش روی خودشه. من چطور بودم؟ من کلا دختری بودم که توی حال زندگی میکرد. به گذشته هیچ توجهی نداشته و کلا درمورد آینده فکر نمیکرد. در این اثنا برنامه ریزی هم میکردم و به هزاران دلیل که الان مجال صحبت کردن در موردش نیست تنها اتفاقی که میافتاد این بود که یه شکست به شکست هام اضافه میشد. البته خب چون راهی به جز تلاش کردن بلد نبودم صرفا به تلاشم ادامه دارم و صرفا شکست پشت شکست تلنبار کردم تا بالاخره امسال تونستم چند تا عادت جدید به زندگیم اضافه کنم. این ها عادتایی هستن که ۴ سال پیش وقتی برای اولین بار با بولت ژورنال آشنا شدم توی ویش لیست عاداتم نوشته بودمشون. و گاش. همین چند تا کار ساده ۴ سال طول کشید. هیچ اشکالی نداره چون هیچ راه میانبر دیگه ای بلد نبودم. حالا میتونم برای سال جدید روی عادت های جدید برنامه ریزی کنم. و سعی کنم زمانم برای ساختن لحظات دلچسب مدیریت کنم. البته با توجه به تجارب قبلی این چیزی که من سعی دارم برای سال آینده روش حساب باز کنم احتمالا دو سه سال طول میکشه و اوکیه. این زندگی منه و کسی به جز من نجاتش نخواهد داد. و هیچ تلاشی به جز تلاش های من به اون کمک نمیکنه. فرایند پیشرفت واقعا فرایند پیچیده ایه. این یه تابع سینوسی نویز پریودیک تصادفی تغییر شکل یافته است که حد مقیاس بزرگش احتمالا به یه رفتار خطی یا شاید نمایی مپ میشه. شاید کلا دارم خیلی ساده بهش نگاه میکنم اما چیزی که میدونم اینه که ادامه دادن، محکوم به دست یافتنه. شاید این برای هدف های اشتباه واقعا منو خوشبخت نکنه و شاید هم اینجا برای «در اختیار گرفتن فرمون رفتار هام» واقعا باعث خوشحالی من بشه.

    این روز ها قرآن رو با ترجمه عملی ملکی میخونم و واقعا حالا متوجه میشم چرا قرآن معجزه است و چرا نمیتونه ساخته یه انسان باشه. راستش خیلی دلم میخواد زود تر قیامت فرا برسه و منو همه کسایی که بی نهایت دوستشون دارم دور هم جمع بشیم. تقریبا یک ماهی میشد مادر (مادر بزرگم) رفته بود ICU و به خاطر شرایط بهش دارو های بیهوشی تزریق میکردند. حالا مدتی هست که دارو بیهوشی تزریق نمیکنند اما تا وقتی که بدنش خودش رو بازیابی کنه مدتی طول میکشه. چند بار به اینکه اگه مادرو از دست میدادم چی میشد فکر کردم و تنها چیزی که منو آروم میکرد وعده زندگی جاودان بعد ازمرگ بود. وقتی که همه باهم و دور هم بشینیم. مادر و عزیز سرحال باشن و برای کسایی از فامیلمون که بینمون نیستن، پیش خدا و ائمه وساطت کنیم و اونارم بیاریم پیش خودمون. دیروز توی ماشین داشتم به این فکر میکردم که واقعا اگه به زندگی جاوان بعد از مرگ اعتقاد نداشتم چه چیزی میخواست منو آروم کنه و چطور میتونستم به اینکه دیگه هیچوقت قرار نیست عزیزانم رو ببینم راضی بشم. نمیدونم. خدا واقعا دنیا و زندگی رو خوب کنار هم قرار داده. گاهی به این فکر میکنم که کسایی که به وجود خدا اعتقادی ندارن چطور زندگی هاشون رو میگذرونن. آیا بعضی وقتا برای نجات خودشون مجبور نمیشن دست به کارهایی بزنن که حتی خودشون هم دوست ندارن؟ فکر میکنم اگه من به خدا اعتقاد نداشتم و تنها کسی که قرار بود منو نجات بده یا نزاره بهم ستم شه خودم بودم، خیلی وقتایی که میترسیدم ممکن بود هر رفتاری ازم سر بزنه و خوی حیوانیم، اون رفتاری که برای حفظ بقای خودش حمله میکنه، اون خیلی جاها خودشو نشون میداد. شاید بعضی وقتا دوست داشتم توی آمستردام بدنیا میومدم و میتونستم اجازه بدم لای موهام باد بپیچه. ولی چیزی که بهم زندگی میبخشه و به نظرم ارزش چشم پوشی روی اینا رو داره، اینه که وقتی دارم یه لحظه سخت رو پشت سر میزارم این از ذهنم عبور میکنه که به زودی خدا چیزی که حقم هست رو بهم میده و اجازه نمیده بهم ستم بشه. اینکه وقتی یه روز سخت رو پشت سر گذاشتم میرم زیر پتو و به این فکر میکنم که تمام رفتار های درستی که به سختی داشتم رو خدا دیده و این از من آدم بهتری میسازه. وجود داشتن خدا اضطرابم رو خاموش میکنه، بهم کمک میکنه کریمانه و بزرگووارانه رفتار کنم. دستم رو میگیره که صبور باشم. هیجاناتم رو کنترل کنم. مراقب رفتارم باشم. یه بزرگسال خود ساخته (در واقع خدا ساخته) هستم که پیشرفت های فردی و اجتماعی خیلی خوبی توی زندگیش داشته و این موهبتیه که اعتقاد داشتن به اون بالا سری بهم میده. به خاطر همه ایناست که دلم میخواد تمام کسایی که به خدا اعتقادی ندارن رو بغل کنم، روی گونشون بوسه بزنم و خدا رو توی یه جعبه هدیه ی تزئین شده با گل عروس و نرگس بهشون هدیه بدم. ای کاش این شدنی بود. شاید روزی این قرآن رو به این شکل به کسایی که بی نهایت دوستشون دارم و قلبا دلم میخواد خوشبخت بشن هدیه بدم. اما همیشه ترس ازین دارم که اونا فکر کنن «من میخوام بزور ببرمشون بهشت!» این خیلی ناراحت کننده است. من میخوام اونا هرگز گریه های از روی تنهایی و ترس نداشته باشن. میخوام خنده هاشون قلبی و گریه هاشون سطحی باشه. میخوام هر لحظه زندگیشون بتونن لبخند ته قلبشون رو حس کنن. میخوام توی لحظات تلخشون دستی باشه که دلشون رو نوازش کنه و کسی باشه که در گوششون زمزمه کنه «حواسم بهت هست، خیلی زود حقت رو بهت باز پس میدم، من قدرت رو میدونم و حواسم به دلت هست» واقعا چیزی که براشون دوست دارم ایناس و امر به معروف و نهی از منکر همیناست.
    کسی نمیخواد بزور بره بهشت :)

    .

    .

    .

    .

    + اینکه چطوری از نمودار پیشرفت به بهشت زوری رسیدم رو نمیدونم

    + میزارم همینجوری باشن و اوکیه.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • يكشنبه ۲۱ بهمن ۰۳

    عقل بیهوده سر طرح معما دارد

    دلم میخواد بنویسم یک موضوع رو تایتل کنم و روش نظریه پردازی کنم و دریای علم و دانش درونم رو (!) روی کاغذ بیارم. دلم میخواداز جنبه های مختلف بررسیش کنم و در مورد هر جنبه ای ازش نظر بدم. اما متاسفانه هر چی بزرگتر میشم، بیشتر متوجه میشم که کمتر میتونم در مورد دنیای اطرافم نظرات قطعی بدم. جهان و اتفاقات اون بی نهایت پیچیده است و مغز من تنها قادر به درک بخش کوچکی که چشم هام میبینن هست. و نهایتا تلاش میکنه برای همون چیزی که با حواس ۵ گانه بهش میرسه دلایل منطقی بیاره، در بهترین خالت این جواس ۵ گانه خوب عمل میکنند ولی به هر صورت ما انسانیم و جمسممون محدود ب مکان و زمانه و هر قدر هم تلاش کنیم این حواس ۵ گانه نمیتونن همه جنبه های موضوعات رو خارج از بعد زمان و مکان درک کنند. در مجموع این جسم پروتئینی توی جمجمه سعی میکنه برای چیز هایی که از سنسور های بیرونیش بهش رسیده دلایل و استدلال های قانع کننده ای بسازه. اگه من باور داشته باشم یه اتفاق هرگز نمی‌افته، شانس اینکه مغز من اون اتفاق رو توی داستان خودش بیاره خیلی خیلی پایینه. و اگه باور داشته باشم فلان نتیجه ۸۰ درصد حاصل از فلان علته. با احتمال ۸۰ درصد مغز من توی توجیه فلان نتیجه ای که دیده علتی که برای من منطقیه رو میاره. به نظر میرسه سعی دارم بگم تقریبا به هیچ یکی از داده ها و استدلال های سطح کلانی که بهشون فکر میکنیم نمیتونیم اعتماد کنیم. مگر چیزایی که با قلب، اون ماهیچه خونی تپنده سمت چپ سینمون، عمیقا حسشون کردیم.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • سه شنبه ۹ بهمن ۰۳

    مردا ذاتا حمایت کننده هستن و زنها ذاتا حمایت پذیر

    الف به شدت نرمه. من در برابر کرنش و نرمش مردا چطورم؟ سفت و زمخت و سنگین. اینو از نوجوونی یاد گرفتم. برای محافظت از خودم. اونا میخوان آسیب بزنن؟ نه!  هیچ مرد سالمی قصد آسیب زدن نداره. اما میخوان نزدیک بشن. یکی با عنوان رل، یکی ازدواج، یکی تنها نبودن. یکی دلش برای من میسوزه. یکی میخواد بهم کمک کنه. من ولی مستقلم. نیاز به کمک کسی که هیچ ربطی بهم نداره ندارم. چه زن باشه چه مرد باشه چه پیر باشه چه بچه. من مستقلم و میخوام زندگیم رو مستقلا اداره کنم. نمیخوام وابسته بشم. مردا ذاتا حمایت کننده هستن. زن ها حمایت پذیر. من اگه مراقب نباشم خیلی ساده میتونم وابسته حمایت های جنس مرد بشم. اصلا هم پیچیده نیست. خیلی ساده است. خوش هم میگذره. کار راه میافته. همه چیز خوب پیش میره. اما تا وقتی که این ارتباط وجود داشته باشه. ارتباط قطع بشه دستت توی پوست گردو میمونه. کاری ندارم بقیه چی میگن. چی فکر میکنن. این محکم بودن و «نه» های قاطعانه گفتن همه برای اینه که بتونم آزادانه زندگی بکنم و حالا الف. به شدت نرمه. او برای منافع مادی و شغلی خودش میخواد نزدیک بیاسته و من برای منافع فردی و اون قلب شیشه ای کوچیکی که سمت چپ قفسه سینم میتپه میخوام مرزم رو با او حفظ کنم. چون او مرده، حمایت کننده است. آگاهانه یا نا آگاهانه دلسوز و با محبت و مراقبه. من زنم. برای مسائل کوچیک و بزرگم نیاز به حمایت و مشورت و ساپورت دارم. و اگه اجازه بدم مردا میتونن قشنگ دندونه های خالی چرخ دنده زندگی من رو پر کنن. اما نمیخوام. نمیخوام موتور زندگیم بدون اعتبار راه بیافته. من میتونم بیشتر از همه روی احسان حساب کنم، بعد روی بابام. بعد ازون داداشم. اگه خیلی احتیاج به کمک داشتم پسر خاله و پسر عمم. اما مردای غریبه؟ اصلا. چون اونا یه موتور متزلزل برای من میسازن. اونا هیچ ربطی به من و هیچ تعهدی به من ندارن. ممکنه یه روز باشن و یه روز نباشن. و من نمیتونم موتور زندگیم رو با چرخ دنده هایی که شاید باشن و شاید نباشن روشن کنم. این موتور شاید دیر روشن بشه. شاید سخت روشن بشه. ولی وقتی روشن بگه دیگه با اطمیمنان کار میکنه. استیبل کار میکنه. این زندگی منه و بنا ندارم سازنده های اصلیش بیشتر از یکی دو نفر باشن. آدمای که ستون های زندگی منو ساختن کافی هستن، حتی اگه کس دیگه ای بتونه بهتر ازونا باشه، من نمیخوام یه سقف خیلی بلندی داشته باشم که یه روز هست و یه روز نیست. سقف کوتاه و ستون معمولی خودم که همیشه میمونه و هرگز روی سرم خراب نمیشه رو ترجیح میدم. این مثل تریدآف بین بایاس و واریانسه. یه مردی که سقف ساز بهتریه، شاید بایاس خوبی داشته باشه، اما یه روز هست و یه روز نیست. یعنی واریانس خوبی نداره و در مجموع امتیاز خوبی برای «وارد شدن به زندگی من» کسب نمیکنه. من همیشه احساس میکنم درباره علت مرز های سفت و سختم با مردا باید به دنیای اطرافم توضیح بدم. دنیایی که افراد برای روابطشون از متر «دلخواه» بودن و «منافع شخصی خیلی کوتاه مدت» استفاده میکنن و مدام با تعجب به من نگاه میکنن که «چرا انقدر سخت میگیری» و بعد من نمیدونم چطوری توضیح بدم که این تضمین کننده سلامتِ خودمه. برای سلامت این جنس لطیفِ مستقل و کار درستی که قصد داره توی جامعه حضور جدی داشته باشه. و این یه تصمیم کاملا خود خواهانه و منفعت طلبانه است. به طوری که به هیچکس آسیب‌ نمیزنه و روابط سالم و زندگی محکم و توأم با آرامش رو تضمین میکنه

    حالا تو هر فکر دیگه ای میخوای بکن.

  • ۴ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • يكشنبه ۲ دی ۰۳

    شاید اگه من جای دخترِ دایی بودم روزی سه بار به قاعده نماز یومیه دستای دایی رو میبوسیدم

    دیشب دایی بزرگ و زندایی اومدن خونمون. عید به عید بهشون سر میزنیم. بار اول ناهار پیششون بودیم. قیمه آلو. طعم بهشت میداد. زندایی سفید منظره، لاغر اندامه و قامتش خمیده است. دایی موهای سفیدِ تنک و کوتاهش رو رو به پایین شونه میزنه، ریشای طوسی روشن مرتبی داره و پوستش به سبزه میزنه. قامت کوتاهی داره، کمی بلند تر از زندایی. اونقدر مهربون و خوش مشرب که هر بار که میبینمش باید به خودم یادآوری کنم زهرا، دایی نامحرمه، نپری بغلش. دایی لرزش شدید دست داره. چایی رو توی لیوان سرخالی میریزه و با کمک دو دست و زانوی پای چپش لرزش دستش رو برای خوردن چایی کنترل میکنه. موقع برداشتن قاشق دو تا دستش رو دور قاشق قفل میکنه تا بتونه قاشق رو نگهداره. دیروز که داشتم بشقاب رو برای میوه میزاشتم جلوی دایی، همچنان که داشت تشکر میکرد، لبه ظرف رو با دست گرفت، لرزش دستش رو از اونطرف بشقاب حس کردم. شاید اگه من جای دخترِ دایی بودم روزی سه بار به قاعده نماز یومیه دستای دایی رو میبوسیدم.

    موقع خداحافظی بعد از روبوسی، زندایی سرم رو خم کرد و پیشونیم هم بوسید.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • دوشنبه ۳۰ مهر ۰۳

    و این تنها دلیلی است که مسلمانم

    این روز ها در تایم های ۵ دقیقه ای استراحتم میرقصم. سکرت گاردن و ریچارد کلایدرمن میزارم و خودم را با موهای بالیاژ شده‌ی گوجه ای بالای سرم و بلوز آستین بلند نخ پنبه یقه هفت گلبهی رنگ تصور میکنم. درحالیکه در سالن ۲ هزار نفری با صندلی های خالی در حال نواختن پیانو هستم, خدا از گوشه سالن به من لبخند میزند و من همینطور که انگشتانم را روی کلاویه های سیاه و سفید میرقصانم، به چشمانش نگاه میکنم. این روز ها دلم میخواهد هفته ای یک روز بلند شوم برم سوارکاری. دلم میخواهد در آبراهه های ونیز روی یک گوندولای مبله نشده بنشینم و رئوف و فایک بخوانم. دلم میخواهد امام زمانم زود تر بیاید و به جهان بگوید که اسلام چیزی جز میل به خوشبختی نیست. و دستم را بگیرد و از فکر های اشتباهم مثل پدری که دختر بچه اش را، بیرون، به آغوش بکشد. نامحرم نباشد و من از ترس فراق اشک نریزم. این روز ها احساس میکنم وسط دینِ دیگران، آب‌راهی برای خودم باز کرده ام. از دنیا لذات حلالش را برداشته ام و کیفش را میبرم. همینطور است. امروز داشتم فکر میکردم بروم گردنبند و انگشتر و گوشواره هایم را بدهم.. کسی درونم پرسد: چه تضمینی هست که برگردد؟ گفتم: برنگردد! گفت: اصلا از کجا معلوم به دستشان برسد.. از کجا معلوم راه درستی باشد.‌. این آخری ابلیس بود. از چند ماه بعد ازینکه به خدا ایمان آوردم و مسلمان شدم، چند وقت یکبار دست میگذارد روی شقیقه ام و میگوید: شاید اشتباه کرده ای. میترسم آخرش کار دستم بدهد. میترسم به دلم شک بیاندازد و این شک کار دستم بدهد. چه کسی دلش نمیخواهد خوشبخت شود؟ من خودخواهانه دلم میخواهد خوشبخت باشم و این تنها دلیلی است که مسلمانم. حالا برای این خوشبختی که گاهی طعم لذتِ توأم با اطمینانش را در قلبم حس میکنم، باید چالش ها را پشت سر بگذارم. چالش هایی مثل حجاب، مثل حفظ حریم با مردها. مثل انفاق، مثل تواضع، مثل خویشتن داری، خویشتن داری، خویشتن داری. میدانم، اما هوسشان. هوس لذات زودگذر و فریبنده و رنگارنگشان‌، طعم خامه‌‌ای خیالشان. میترسم آخر کار دستم بدهند..

  • ۲ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • سه شنبه ۱۰ مهر ۰۳

    او پستم رو لایک کرد تا من پلن های زندگیم رو عوض کنم

    طیب جمالی استاد درس ریاضی۲ مون بود.

    این مرد بی نهایت خوب درس میداد. ما کلاسی بودیم که ۸۰ درصدشون ریاضی ۱ رو افتاده بودن (سفید داده بودیم) اون سال ریاضی۲ رو یک جوری هلو برو توی گلو درس میداد که احساس میکردم ریاضی دانی چیزی شدم. حالا ۸ سال گذشته. دیشب از نمره کوئرا۱م، توی لینکدین پست گذاشتم. پست تخصصی نبود، یه اسکرین از اکسل، که دور عنوان کسب شده یک دایره کشیده و یه نوشته با این مضمون: تا زمانی مدرکمان بیاید، این عکس برای شو آف بماند اینجا.

    امروز دیدم طیب جمالی پستمو لایک کرده. پروفایلشو دیدم. ارشدشو شریف خونده، دکتراش رو شهید بهشتی. حالا هم دانشگاه بوستون کار تحقیقاتی انجام میده. فکر کردم شاید کانکشن هاش خیلی کم هستند که منو لایک کرده، +۵۰۰ کانکشن داشت. فکر کردم شاید محتوا های کم اهمیتی لایک میکنه، ری‌اکشن هاشو دیدم، هر چی لایک کرده بود، مقالات و نظریه های علمی و تحقیقاتی بود. پست گذاشته بود در مورد گروه persian kaggel۲. گروه رو دیدم. خصوصی بود. مالک گروه هم خودش بود. احساس غرور و افتخار کردم. احساس کردم خوبه اگه بیشتر AI رو دنبال کنم. بیشتر بخونم و بیشتر بدونم. دلم خواست کارم رو پارت تایم کنم و نصف زمانم رو بزارم روی AI. دلم خواست بیخیال پروژه ها و پولشون بشم.

    آره عزیز. یه لایک ساده، میتونه انقدر روی یه نفر تاثیر بزاره. مخصوصا اگه از طرف کسی باشه که برات ارزشمنده.

    .

    .

    .

    › ۱. بوتکمپ هوش مصنوعی دلتا کوئرا

    ›‌ ۲. جامعه فارسی زبانان پلتفرم جهانی متخصصان AI و علم داده

    › لایک، توی لینکدین با بقیه سوشال ها فرق داره. اینجا هر کس با همکاران حرفه ای، متخصصا و اساتیدش کانکت هست. و وقتی کسی رو لایک میکنه همه افراد کانکشن میبینند که او چه محتوایی رو لایک کرده. پس هر کسی که به عنوان یه متخصص توی این فضا حضور داره خیلی حواسش به لایک هاش هست.

  • ۳ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • چهارشنبه ۱۷ مرداد ۰۳

    کارفرمای با کیفیت

    بزارید براتون از مضرات کار بی کیفیت بگم.
    من توسعه دهنده هستم. و با افراد و شرکت های مختلف به صورت پروژه ای کار میکنم. یکی از فاکتور های مهمی که توی قیمت دادنم تاثیر داره ساختار و کیفیت فرد یا افرادی هست که باهاشون قرار داد میبندم. اگه ساختار منظمی نداشته باشن قیمت من بالاتره. چرا؟ چون باید خودم دنبال همه چیز بدوم. بار ها و بارها تماس بگیرم تا جواب به سوال از محصول رو بدن. با احتمال خیلی خوبی قسمت های بسیاری ازپلتفرم بعد از پیاده سازی نیاز به تغییر یا بازنویسی داره. کسی دلسوز نیاز های توسعه دهنده نیست و خودش باید حداکثر تلاشش رو کنه که اونا رو برطرف کنه. اینطور کار کردن زمان و انرژی خیلی بیشتری از من میگیره. پس این کار قیمت بالاتری داره از کار با کسی که به قواعد آشناست و اونا رو پیاده میکنه. توی این حالت تسک ها، فیچر ها و نیازمندی ها با جزئیات و واضح هست. در مورد هر قسمتی به اندازه کافی وقت برای آنبوردینگ گذاشته میشه. همیشه برای پاسخ دادن به هر سوالی در دسترس هستند و هر زمان به چیزی نیاز داریم برامون فراهم میشه.
    کیفیت، فقط صفت کالا نیست.

  • ۳ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • پنجشنبه ۱۱ مرداد ۰۳

    زندگی مشترک همخونه داشتن نیست

    میخوام اینجا یه کامنت بزارم

    دارم کتاب عباسی ولدی رو میخونم. «دختران و همسری و شغل ناب مادری» من برنامه نویسم. به شغلم خیلی علاقه دارم و اینکه از خونه برم بیرون و آسمون و‌ درخت ها رو ببینم و هوای تازه تنفس‌ کنم خیلی برام انگیزه بخشه. اینکه توی محیط کارم روابط اجتماعی داشته باشم خیلی بهم انرژی میده. عباسی ولدی توی کتابش در مورد شغل خانه داری و شوهر داری صحبت میکنه. در مورد اینکه جامعه دختران امروز کلا درکی از این عبارات نداره. مثل من. خیلی حرف برای گفتن داره. من جاییش رو میگم که خودم شگفت زده شدم. میگه تفکر مدرنیته و فمنسیمی به ما اینطور القا میکنه: ازدواج یعنی بودن با یک جسم دیگه.

    خیلی دقیق بود. من دختر دهه هفتادم. یادم میاد که توی ۱۶ سالگی به مامانم میگفتم: «مامان برای چی ادم باید ازدواج کنه. کلی دردسر داره. باید مراقب هزار تا چیز باشی. به جاش یه حیوون خونگی میگیرم. زحمتش کمه. مهربونه نگران صد تا موضوع هم‌ نیستم». من دقیقا فکری شبیه به «بودن با یه جسم دیگه رو داشتم» نتیجه چی شد؟ مقاومت کردم. شاید سه چهار سال. بعدش صرفا به خاطر خدا و ‌اعتمادی که بهش داشتم قدم برداشتم و حالا متوجه میشم که وقتی عباسی ولدی در مورد «همسری کردن» صحبت میکنه منظورش چیه. متوجه میشم دقیقا منظورش چیه. من واقعا فکر میکردم ازدواج صرفا زندگی کردن با یه ادم دیگس. خدایا چقدر مزخرف! اون چی بود؟ یه زندگی خشک. خالی از محبت. صرفا بر اساس غریزه. بدون شوق. بدون علاقه. واقعیت چیه؟ اساس ازدواج محبته. غریزه حاشیه است. از کنار هم بودن لذت میبرید. ازینکه هر کسی مسئولیتی که داره رو سعی میکنه به بهترین نحو انجام بده، لذت میبرید. زندگی مشترک، همخونه داشتن نیست. زندگی مشترک یعنی با هم سفر رفتن.

    .

    .

    .

    .

    -» به اسلامی که میشناختم اعتماد کردم. در حالیکه نمیدونستم چرا باید اینطور باشه، کاری که اسلام گفته بود «درسته» رو انجام دادم. حالا فهمیدم واقعیت چیه و اگه به اسلام اعتماد نمیکردم عجب چیزایی رو از دست میدادم

  • ۳ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • پنجشنبه ۴ آبان ۰۲