من راهی تو ام

ای مقصد درست

بر گرد خویش پیله تنیدن به صد امید

توی شرکت همه چیز بهم پیچیده است. یه مدت فقط من نارضایتی داشتم. الان یک تیمی ناراضی هستند. بچه ها همه روی این مود افتادند که هزار جا غیر ازینجا برامون کار هست و خیلی راحت میتونیم بریم، یکیشون گفته سال جدید با این شرایط قرارداد امضا نمیکنه. یکیشون آزمون استخدامی های مختلف داره شرکت میکنه. یکی داره روی مهارتاش کار میکنه که بتونه شیفت پیدا کنه جای دیگه. اونروز ح. میگه فاصله ورود تا احساس نارضایتیش فقط ۱ سال بود. برای من ۱ ماه بود. توی ماه اول فهمیدم اوضاع واقعا خوب نیست. اونروز که ن. گفت هجرت نکن جهاد کن همه خندیدیم، ولی خب راست میگه. من توی یه نهاد دولتی کار میکنم. و اوضاع به خاطر سوء مدیریت افتضاحه! به خاطر اینکه بعضی ها از مهارت و ساینس خالی هستن و با تصورات شدیدا سنتی و منقضی شده کار میکنن افتضاحه. به خاطر اینکه اینجا به جای فرهنگ تعامل و رفتار تیمی، فرهنگ جنگل حاکمه افتضاحه. برای اینکه مدیران بالادستی علم برنامه نویسی و کامپیوتر ندارند و مدیران میانه با عدم شفافیت سر هر کی که بتونن رو شیره میمالن تا ایده های جالبشون رو با روش های احمقانه پیاده کنن افتضاحه. برای اینکه بعضی کارمندا معتقدن «منتظر موندن بخشی از کاره» و هرگز برای پیشرفت کارها دلسوزی ندارن و توی خلسه ای از بیخیالی هستن واقعا بده. ناراحتم؟ خیلی. و واقعا دوست دارم به جای لفت دادن برای بهتر شدن شرایط تلاش کنم. این احساس رو توی هیچ یک از شرکت هایی که قبلا بودم نداشتم. البته اینکه لفت دادن بعد از یک سال برای رزومم چندان خوب نیست هم بی تاثیر نیست. اینکه بچه های تیممون بی نظیر هستن بی تاثیر نیست. اینکه دارم برای این مملکت تلاش میکنم بی تاثیر نیست. اینکه جاهای توی همین ساختار، مدیران قوی و کار درستی وجود دارن بی تاثیر نیست. من میتونم این شرایط رو پشت سر بزارم. این روزا چندین بار با بچه ها دورهمی های grooming  طور میزاریم. در مورد اینکه چه مشکلاتی داریم و چطوری میتونیم حلشون کنیم. توی این بحث ها بچه ها مشارکت بالایی دارن و همین باعث میشه پویایی چند برابر بشه. اونا بالاخره برای گذر از چالش ها یه راهی پیدا می‌کنن. دست توی دست هم میدن و جلوی امواج متلاطم می‌ایستن پل میسازن یا موانع رو رد میکنن. و فکر میکنم مهم ترین چیز برای اینکه این امکان حاصل بشه احساس جمعی تیمه. تصور کن. شاید یه راهی باشه که زود بازده تر باشه و یکی از اعضا اونو بدونه. اینجا اون یه نفر یا باید بقیه رو قانع کنه یا اینکه صبر کنه که خودشون به نتیجه برسن. هرگز نمیشه فورسِ جهت حرکت روی کاری که نیاز به انرژی کل تیم برای نیل به مقصد داره گذاشت. و راستش تنها امیدم اینجا همین چیزاست. اینکه این تیم داره تلاش میکنه کارایی رو انجام بده که مدیران نه بلدن نه میدونن و ازون بدتر با ندانم کاری ها مانع تراشی میکنن. اینکه دارن از سد و مانع این مدیرا رد میشن و مجموعه رو به خروجی های مطلوب میرسونن. اینکه حتی میشینن فکر میکنن چطوری میتونن به اون مدیر توی رول هایی که شرح وظایفش هست و توش عملکرد خیلی بدی داره کمک کنن. من فکر میکنم اگه ما تونستیم تیم سه نفره کوچیکمون رو برای افزایش بهره وری، هدف گذاری و اندازه گیری پیشرفت و بهبود مهارت های فنی راهبری کنیم و بعد ازون اگه این تیم سه نفره در حالیکه داره برای تاچ کردن اهدافش جشن میگیره بتونه تیم ۹ نفره ای که داخلش هست رو برای همین چیزا راهبری کنه -الان توی این مرحله هستیم- و در نهایت این تیم ۹ نفره بتونه این مجموعه ۳۰ نفره رو به سمت بهینه سازی و اخلاق حرفه ای هل بده، این حتی اگه ۵ سال طول بکشه که احتمالا میکشه (چون اورهال کردن همین تیم سه نفره توی سیستم معیوب بزرگی که توش هستیم یک سال زمان برده) حتی اگه ۵ سال هم طول بکشه بازم عالیه، این دستاورد بزرگیه چون میفهمیم که «امکان پذیره» تعمیم پذیره و میشه یه سیستم معیوب پیچیده رو از سمت برگ ها اصلاح زد. هر چند دیر بازدهه ولی خروجیش stable هست و برای منی که سمت برگ ها هستم بهترین گزینه است. و از نشستن و غر زدن به اینکه فلان مسئول کارش رو درست انجام نمیده بهتره. من اگه نتونم تیمی که توش هستم رو برای «درست کار کردن» اصلاح کنم، هرگز نمیتونم به مسئولین رده های بالاتر، از همین مدیرای میانی تا رئسای قوا اشکال وارد کنم که چرا «درست کار نمیکنین». چون انجام دادن کار درست توی اسکیل بزرگ قطعا سخت تر و پیچیده تر از اسکیل کوچکیه که من توشم و من توی همین اسکیل کوچیک یه failer بودم و باید دهنم رو ببندم. 

  • ۳ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • شنبه ۵ بهمن ۰۴

    مرا تا چند میخواهی بلاتکلیف بگذاری؟

    توی بلاتکلیفی محضیم! تازگی ها دارم سعی میکنم کمتر غر بزنم. برای همین اولش میکم «نمیخوام ناشکری کنم اما» و چون اعتقاد دارم جملات قبل از «اما» رو باید بریزی دور، «اما»‍ش رو نمیگم و بعد غر هام رو میزنم. خداروشکر میکنم بابت خیلی چیزا ولی عزیزانم، خونه خریدن به اندازه ازدواج سخته. بخوام گرید بندی کنم یکی دو گرید آسون تر از ازدواجه، چون راحت تر میشه عوضش کرد.  توی بلاتکلیفی محضیم. دو تا خونه پسندیدیم، ولی وقتی استخاره گرفتیم برای معامله خوب نیومد. این آخری که ظاهرا خیلی کیوت بود. «حتما خدا برامون چیزی در نظر گرفته» حالا توی بلاتکلیفی محضیم، این املاکی که باهاش این دو تا خونه رو دیدیم، خیلی باحاله. دلم نمیخواد نا امیدش کنیم. (همین مونده که برای رودربایستی با مشاور املاک خونه معامله کنیم:)) ولی چه کنم. حرف حرف بالاسریه. راستی دعا میکنم همتون چندین و چند بار توی این استرس قرار بگیرید. و ازتون میخوام دعا کنید هر چی صلاحمون هست سریع تر برامون اتفاق بیافته. بلاتکلیفی خیلی سخته. خب. یادم اومد که دیروز پریروز داشتم همه جا جار میزدم که سر بلاتکلیفی خونه به مرحله راضیة مرضیة رسیدم. ولی به نظر میرسه اینطور نیست و دارم غر میزنم. امیدوارم غر زدنای همتون رو توی این تاپیک بشنوم.

  • ۳ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • سه شنبه ۱ بهمن ۰۴

    خدا در پس گمان بنده است عزیزانم..

    این روزا داریم دنبال خونه میگردیم. تازگی ها یه شهرک جدید پیدا کردیم که یه خورده (یکم بیشتر از یه خورده!) از محل کارمون دوره ولی شسته رُفته است. شهرک تمیزه، خیابونا منظمه. خونه ها خوش نقشه. پارکینگ و انباری و آسانسور. مشاعات تمیز. لابی من ۲۴ ساعته و از همه اینا جالب تر، محیطش مذهبیه. وسط شهرک یه مسجد داره، و کنارش یه بازارچه. سمت راستش یه دونه مدرسه داره. (خیلی بامزس) وقتایی میرم اونجا حس میکنم توی بازی های کامپیوتری هستم. واقعا بامزه است. تا الان شاید چهار پنج تا خونه اونجا دیدیم. احسان خونه ای دوست داره که مشرف نباشه. منم همینطور. یه دونه خونه بدون مشرف پیدا کردیم که خواب هاش کوچیکه، پذیراییش ولی حسابی بزرگه. یکم کابینتاش بی سلیقگی داره. خرج داره. یه خونه دیگه هم با مشرف دور تر! پیدا کردیم که نسبتا خوب بود. پسندیده بودیم. ولی مالک گفته من باید خونه پیدا کنم تا اینو بفروشم. ما هم استخاره کردیم و اومد که یکم گیر و گور داره، روحانی گفت زیر سر داشته باشیدش و بگردید بازم. احسان ابروهاشو بالا میده و با لبخند میگه فکر کنم خدا چیزی برامون در نظر گرفته‌. مامان چند هفته پیش به خانم خُنچی میگفت زهراشون دارن دنبال خونه میگردن. خانم خنچی گفته بود «خدا در پس گمان بنده است» احسان که گفت «فکر کنم خدا برامون چیزی در نظر گرفته» یاد این حرف افتادم. همینطوره. خدا، در پس گمان بنده است. یادمه یه بار یکی بهم گفت خدا صفات خودش رو توی مخلوقاتش متجلی میکنه، وقتی میگن خدا به بنده هاش از مادر مهربون تره. میدونی این چقدر میتونه با خودش احساس و رفتار همراه بیاره. ببین، اگه برای من یه مشکلی پیش بیاد و بابا بدونه من چشم امیدم فقط به اونه، محاله منو به حال خودم رها کنه. هر پدر مادری اگه ببینن تنها امید بچشون اونان، اگه بی انصافی نباشه اگه بتونن، محاله که دریغ کنن. خدا هزاران برابر مهربون تر و حواس جمع تر از مامان و باباست. ببینه تنها تکیه گاهمون خودشه. دریغ نمیکنه‌. من اینو بار ها توی زندگیم دیدم و چشیدم و لمس کردم. خدا تو رو تنها نمیزاره، در صورتی که تو به هیچکس غیر ازون پناه نبری. خدا تو رو حمایت مالی و عاطفی می‌کنه در صورتی که دوتا چشمات و تمام انتظارت از خودش باشه. خدا تو رو به حال خودت نمیزاره اگه خدا تنها پناه و تنها تکیه گاهت باشه. این رفتار هر کسی هست که مقتدر و مهربونه. دلم میخواد به همین بهونه بگم که یکی از ائمه [که متاسفانه یادم نمیاد کی بود] گفتن که «نمک سر سفرتون رو هم از ما بخواهید» یعنی چی؟ یعنی وقتی توی صف BRT وایسادی ازشون بخوای یه اتوبوس خالی بیاد و بعد، منتظر بمونی. یعنی وقتی سعی میکنی یه چیزی رو برای بابا توضیح بدی که نمیتونی، ازشون بخوای که مشکل رو حل کنن و نفس راحت بکشی. یعنی وقتی خوابت نمیبره ازشون بخوای کمک کنن و چشماتو بزاری روی هم. وقتی چیزی میخوای که خیلی گرونه، ازونا بخوای و منتظر بمونی. عزیزم. میدونی چی میگم؟ خدا در پس گمان بنده است. هر قدر از خدا انتظارات متواضعانه بیشتری داشته باشی. هر قدر انتظارات بیشتری داشته باشی، خدا حمایتاشو بیشتر بهت نشون میده. یه جوری که ببینی. حسش کنی. گوشت رو بیار جلو: دوشنبه با مریم توی صف BRT میدون ونک سمت پایین بودیم. این ایستگاه توی زمان های پیک بی نهایت شلوغ میشه، اینجوری که آخرین باری که من رفتم ۴۵ دقیقه توی صف بودم بعد هم با جیغ و داد و فشار جمعیت سوار شدم، دوشنبه بعد از آتیش زدن اتوبوسا بود و تعداد BRT ها رو کم کرده بودن تو سطح شهر. علاوه بر این میدون انقلاب تجمع بود و مسیر های منتهی به اون طرف شلوغ تر از همیشه بود) به مریم گفتم دعا کن اتوبوس خالی بیاد. خندید و گفت حتما میاد. خندیدم و توی دلم گفتم وقتی اومد میگم، سه چهار دقیقه بعد توی اتوبوس همینو براش تعریف کردم. بازم خندید. (میخواستم بگم نخند جانم، اینارو میگم که بزاری توی قلبت و مثل چوب جادو همیشه ازش استفاده کنی). دعا خیلی معجزه میکنه عزیزانم. احسان گفت « فکر کنم خدا برامون چیزی در نظر گرفته» فکر کنم همینطوره چون خدا در پس گمان بنده است.

  • ۳ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • جمعه ۲۷ دی ۰۴

    آخرین پناه

    احساس میکنم به سطحی از بلوغ رسیدم که بیشترین نمود بیرونیش «بی تفاوتی» ‍ه. اینو از زهرا یاد گرفتم، بزرگترین و عجیب ترین رفتار ها و حرف ها رو میدید و سرشو تکون میداد و میگفت: «این جا هیچوقت درست نمیشه». زهرا بلغمی هست. احتمالا بلغم صفرا. اون یکی زهرا هم بلغم صفرا بود. همینطوری. هیچ چیزی نمیتونه برای بلند مدت رنجورش کنه. در نهایت لبخند میزنه و بیخیال میشه. این روزا با اینکه فرصت های زیادی برای اینکه دلم بگیره پیش میاد اما کسی درونم شونه هاشو میندازه بالا، دو طرف لبشو میکشه رو به پایین و در حالیکه مردمک چشماش به سمت چپ کشیده شده میگه خب چیکار کنم.

    دو روز پیش مشهد بودیم. توی سه روزی که اونجا بودم یه بار رفتم نزدیک ضریح، هر قدمی که بیشتر برمیداشتم سمت حرم قلیان قلبم بیشتر میشد و اشکام بی امون تر میبارید. چیزایی بودن که بخوام، اما با دست پر حاجت نیومده بودم. دو سال بود مشهد نرفته بودم و دلتنگ بودم. اون وسطا سعی کردم یکی دو تا از خواسته هامو بچسبونم به اون اشکای گوله‌گوله ای که پایین روسریمو خیس کرده بود. و خودم که میدونم اون لحظه ایده ای نداشتم که دقیقا این چه حالیه!  تالاپ تولوپ قلبم و مغزی که خودشو از جهان کنده بود و چشمایی که نمیزاشتن راهمو ببینم نشونه های دلتنگی بود. خودمم اینجوری بودم که گاش! الان این منم؟ و من بودم. کسی که باعث و بانی این حالم بود، من نبودم. خدا بود. تماما خدا بود و من تنها کاری که کردم این بوده که ازش خواستم یه کاری برای خورده شیشه هام بکنه. در واقع سطح خورده شیشه ها اونقدر بالا بوده و هست که از خودم کاری بر نیمومده و نمیاد. اگه کاری بر میومد توی این ۱۵ سال انجام داده بودم و من واقعا در برابر هربه[حربه؟] های ابلیس نیاز به یه قدرت دیگه ای دارم تا بتونم خودمو بیرون بکشم. واقعا اون کارشو خوب بلده و من ضعف هایی دارم که دقیقا از همونا استفاده میکنه تا منو تا گردن بکشونه توی لجن. اینو تحربه نکردم ولی بارها وقتی به ۳ سال بعدِ ایده‌هایی که به ذهنم میرسیده فکر کردم تونستم این صحنه‌ رو متصور بشم. اون کارشو خوب بلده و من واقعا چندان قدرتمند نیستم و چاره ای ندارم جز اینکه پناه ببرم به خدا. مشهد خیلی دلچسبی بود. حالا این روزا وقتی با یه موضوعی که خیلی مستعد دلگیر شدن یا نا امید شدنه مواجه میشم مغزم گوشه های لبش رو به صورت تقلیدی با هدف حفظ بقا میده پایین و قلبم توی گوشش زمزمه میکنه: «مگه نسپاردی به خدا و امام رضاش؟ ولش کن»

  • ۱ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • دوشنبه ۱۶ دی ۰۴

    گیسوی تو پیچیده ترین معضل دنیاست

    این روزا داریم دنبال خونه میگردیم. من ۸ یا ۱۰ تا جست و جوی مختلف رو توی دیوار نشان کردم. دونه دونه چک میکنم آگهی جدید اضافه بشه، بررسی میکنم اگه اوکی بود با اسکرین و لینک میفرستم گروهمون. احسان زنگ میزنه و اطلاعات تکمیلی رو میگیره و قرار بازدید ست میکنه. بعد از یه هفته دور خودمون چرخیدن به این سیستم رسیدیم. چند تا چالش دارم. هر ساعت باید برم ۸ یا ۱۰ را نشان روچک کنم تا ببینم آگهی جدید داریم یا نه. نمیتونیم تشخیص بدیم کدوم خونه ها ارزنده تر هستن. نمیتونیم بر اساس معیار های خودمون به ترکیبی از ویژگی های خونه ها امتیاز بدیم و گاهی آگهی ها توی فرایند گم میشن. امروز داشتم فکر میکردم با سلنیوم یه ربات بنویسم که با یه رفتار انسان گونه (برای اینکه احتمالا دیوار قرص و محکم جلوی بات ها رو برای کراول داده هاش گرفته) بره توی دیوار، نشان ها رو باز کنه و آگهی ها رو ببینه. اگه آگهی جدید اومده بود یه پیام توی تلگرام بهم بده با امتیاز و ویژگی هاش. اگه اوکی بودم ست کنم برای ادامه و اگه نه بایگانیش کنه. یه مدل AI میخوایم برای قیمت  گذاری خونه(برای تشخیص ارزنده بودن) که احتمالا با رگرسیون ساده قابل محاسبه است. یه ماشین حساب برای امتیاز دهی بر اساس تطابق با معیار های ما. این دو تا عدد رو باید با ضریب مناسب نرمالایز کنیم و به یه واحد مثل درصد تبدیلش کنیم. اینجوری هر بار که یه آگهی جدید توی دیوار گذاشته میشه، سیستم یه درصد براش تعیین میکنه و توی تلگرام بهمون نوتیف میده (اگه یسری دیتاهای مشخص نباشه ناچار باید بازه بده) مثلا میگه: یه آگهی جدید داریم که امتیازش ۹۰ درصده. یعنی ترکیب تطابق با خواسته های من و ارزنده بودنش شده ۹۰ درصد. این سیستم رو بعد هر آگهی بهبودش میدیم. در نهایت میتونیم بفهمیم کدوم محله ها از همه برای بودجه و شرایط ما بهتره، کدوم خونه ها ارزنده تره و کدوم یکی از آگهی ها با معیار های ما مطابقت داره. این فقط یکی از چیزایی هست که میتونن باعث بشه تا الان بیدار باشم، در حالیکه ۷ صبح باید برم سر کار!

  • ۳ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • دوشنبه ۹ دی ۰۴

    آه تصویر تو هرگز به تو مانند نشد.

    واقعا دلم میخواد این آیینه خودبینی رو از جلوی چشمام بردارم. اما اینکه بهش خیره شدم تو هستی. من خودم رو در تو و تصویر خودم رو در تصویر تو میبینم. من ازت زاویه دارم و به جای بازتاب بینهایت یه تونل خمیده میبینم. سطح من صیقلی نیست و نمیتونم تمام نور ها رو بازتاب بدم پس حتی اگه کاملا رو به تو وایسم به خاطر فیزیک نور باز هم بازتاب بینهایت نداریم و در بهترین حالت اون استقرایی از تصاویر دنباله داره که توهم پرسپکتیو روی شبکیه چشم من ایجاد میکنه. میگن خدا جباره. اگه اینطور باشه صیقلی نبودن سطح من رو.. حتی نوری که بازتاب داده نمیشه و چیزایی که از نظر فیزیک قابل توجیه نیستن رو تو میتونی جبران کنی. دلم میخواد این آینه خودبینی رو از جلوی چشمام بردارم اما آینه تویی و من تصویر خودم رو در تو میبینم. این رو دوست دارم و تو رو دوست دارم. غبار آینه ام رو چون تو جبران میکنی دوست دارم. قدمی که به سمت تو بر میدارم و اون کسی که توی آینه به سمتم قدم برداشته رو دوست دارم. من تمام چیزی که به تو نسبت داده بشه هر چیزی که تو واسطشی رو دوست دارم. چون عطر تو رو دارن. چون اثر تو رو دارن. من ضعف خودم رو دوست دارم وقتی جبران کنندش تو هستی. من خودم رو دوست دارم. چون تمامم تو هستی

  • ۲ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • چهارشنبه ۲۲ آبان ۰۴

    تو انقدر ناز نازی هستی که فقط خدا از دستش بر میاد مراقبت باشه

    امروز یه کار پزشکی داشتم که خیلی خیلی خیلی ازش میترسیدم. امیدوارم بودیم اون کسی که میخوام بهش مراجعه کنیم با حوصله و خوش اخلاق باشه. قبل از رفتن میخواستم دستمال کاغذی بردارم که اگه گریم گرفت به اندوه «درد»، اندوه «آبریزش بدون دستمال کاغذی» هم اضافه نشه. که یادمون رفت. بدون دستمال رفتم تو.

    روی تخت که دراز کشیده بودم. برای پیشگیری از وضعیت «آبریزش بدون دستمال کاغذی» به پرسنل اونجا گفتم بهم دستمال بدن. دستاش استریل بود. از یکی دیگه از پرسنل که داشت رد میشد درخواست کرد به من دستمال کاغذی بده. قبول کرد. پرسنل جدید اشکام رو که دید گفت چرا گریه میکنی. خندیدم گفتم میترسم. و همین شد که موند تا آخرش بالای سرم، دستم رو گرفت. باهام حرف زد. دو دستی ذهنم رو هل میداد سمت پرت شدن و به این شیوه به بهترین شیوه و خارج از قواعدِ سازمان ترین شیوه کار من پیش رفت. گریه کردم. درد کشیدم. خیلی خیلی ترسیدم. انقدر ترسیده بودم که بعد از تموم‌شدن کار دیدم تمام بدنم داره میلرزه :) ؟و با همه اینا ازین بهتر نمیتونست بگذره. اومدم بیرون به احسان گفتم دعا کرده بودی؟ گفت آره. تو انقدر ناز نازی هستی که فقط خدا از دستش بر میاد مراقبت باشه. خدایا چطوری سپاست رو به جا بیارم؟

  • ۳ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • دوشنبه ۲۰ آبان ۰۴

    ح. و ما ادراک مالح.!

    یکم دیگه هم توضیح بدم. ح. وقتی میخواد یه چیزی بگه که با نظر کارفرما در تناقضه. جملش رو اینجوری شروع میکنه: «شما کاملا درست میگید همینطوره. اینجا یسری توضیحات تایید کننده نظرات کارفرما و تکمیل کننده اون میده. این جملات رو بسیار خوب ادا میکنه. چیزایی که اضافه می‌کنه رو طوری میگه که شنونده میگه: «WOW» بعد این بحث رو کاملا فید شده میچسبونه به مساله ای که متناقض با حرف کارفرما هست و بدون اینکه اشاره کنه «شما دارید اشتباه میگید» روش درستش رو توضیح میده. این وسطا هی نظرات درست کارفرما رو با پیشوند «همونطور که گفتید» یارآوار میشه و بینش اصلاح شده‌ی اون ایدئولوژی غلط رو که قبول نداره رو بیان میکنه.‌ انقدر خوب اینکارو میکنه که طرف کاملا قانع میشه. بعد یه جمع بندی از کل ماجرا میگه و انتهاش میگه «به این دلایل ما اینطوری عمل میکنیم» و شنونده بدون اینکه بفهمه باهاش همراه شده نظرش رو تایید کرده و بهش اعتماد کرده. اینجا خیلی مهمه که ح. آدم متخصص، Open mind و انتقاد پذیری باشه. و در ظاهر کاملا اینطور به نظر میرسه. من حتی نمیتونم این سطح رو تصور کنم. فعلا دارم چیزای خیلی ابتدایی رو سعی میکنم انجام بدم. چیزایی که بقیه به راحتی بلدش هستن

  • ۱ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • سه شنبه ۲۳ مهر ۰۴

    ح. و آموزش مهارت های نرم برای یه ذهن صفر و یک!

    ح. یه آدم خیلی موفق و خفن توی حوزه تک هست. این روزا داره سافت اسکیل های ارتباط با کارفرما رو بهم یاد میده، روزی نیم ساعت یک ساعت صحبت میکنه، توی موقعیت سکوت میکنه و منتظر میمونه، و به نوع واکنش من به موقعیت بازخورد میده. خیلی برام جالبه. واقعا توی این مسائل گیرایی بالایی ندارم و مدام موقعیت های مختلف رو باهم قاتی میکنم، پیمانه هایی که دارم و متر و معیار هام رو گم میکنم. علتش واضحه، نمیتونم مسائل دنیای بیرونم رو به ساختار صفر و یک مغزم مپ کنم. برای همین بار ها گیج میشم. ح. خودش خدای سافت اسکیله، وقتی ازش سوال میپرسم به جای اینکه یه جواب کوتاه درست و متقن بده، بهم یه مسیر جالب نشون میده، بعد من باید ازون مسیر یه الگو در بیارم. خب چندان آسون نیست. دلم میخواد ازش بپرسم این از اولی که دنیا اومدی دیفالت روت نصب بود؟ یا به مرور یادش گرفتی؟ امروز ک. میگفت آقای ح. داره به شما سافت اسکیل های خیلی ارزشمندی یاد میده. همینطوره. این چیزایی که بهم میگه دقیقا «چرایی» های موفقیت خودش و خیلیای دیگه هستن. امیدوارم بتونم درسا رو خوب پس بدم و بعدا سرم رو بگیرم بالا و بگم من این مهارت ها رو به لطف آقای ح. یاد گرفتم. و به لطف خدا.

  • ۲ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • دوشنبه ۲۲ مهر ۰۴

    ماهی قرمز

    به نظر میرسه من بخشی از خاطرات رو فراموش کرده بودم. خیلی درگیر عذاب وجدان بودم و فکر کردم دارم تاوان نادیده گرفتن هامو میدم. ولی قضیه اینطور ها هم نبود. من هیچ حرکتی نمیزدم چون دلواپس آینده بودم و مسئولیتش رو نمیخواستم بپذیرم و مهم تر ازون چون «احساسی نداشتم» و اگه احساسی میداشتم با اختلافی از اون حرکت میکردم. تموم شد. به نظرم این همه‌اش بود. هیچ مهم نیست دیگه چه اتفاقی افتاده. من رکورد های تازه ای از فراموش کردن رو شکوندم. همه چیز رو فراموش کرده بودم و حتی وقتی بهش برگشتم به خاطر اینکه پاره‌ای از اونا رو یادم نبود، حسابی بهم ریخته بودم. داشتم توی عذاب وجدان دست و پا میزدم و با خودم فکر میکردم چطور تونستم انقدر نادیده بگیرم آدما رو. به نظر میرسه هر چه که بوده خواست خدا بود و سپاسگزارشم.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • دوشنبه ۱۵ مهر ۰۴