کم حرف شدم. آره.این مدت فشار روحی زیادی رو متحمل شدم. احتمالا برای کسی قابل درک نباشه که چطور میشه سر خرید خونه فشار روحی زیادی رو متحمل شد. شاید اینو بدونید که مشکلات برای خانما بیشتر توی چالش های رابطه ای تعریف میشه و دقیقا همینطوره. توی این فرایند چند باری بین خودمون ناراحتی پیش اومد. یکی از عزیزانِ جانم یک دور کاملا نا امید کرد. اگه بخوام روایت کنم اینطوریه که چنگ میزنم توی موهام و توی خودم فریاد میزدم که این چه اشتباهی بود. به خودم میپیچیم و خم و راست میشم. خشم و اندوه و نا امیدیم رو فرو میخوردم. با چشمایی که از شدت اشک چیزی نمیدید کارهای خونه رو میکردم. اشتباه کرده بود. گرون و سهمناک و از گل نازک تر نمیخواستم بهش بگم. خدا جبران کرد. گذشت. و این اذیت ها، استرس ها و بلا تکلیفی ها، انقدر زیاد و عذاب آور بود که هرگز فکر نمیکردم خرید خونه بتونه انقدر اذیت کننده باشه. گذشت و خداروشکر میکنم. تسلیمم به رضای اون. بارها با خودم فکر میکردم آیا ارزشش رو داشت؟ بعید میدونم.
من ته دنیا رو ندیدم ولی یک سالی میشه احساسی مثل احساس پوچی بعد از دیدن ته دنیا دارم. و یه عالمه «حالا که چی» هایی که هر روز دارن جلوم رژه میرن و به ریش آرزو ها و فانتزیِ به واقعیت پیوستهی جلبک برداشته میخندن. این مدت سرم رو با «باید بیشتر پس انداز کنیم» و «پارکت کنیم یا موکت» گرم کردم. با زخم کاری و وحشی و درست کردن غذا برای فردا. نسبت به شرایطی که دلم میخواست درستش کنم احساس نا امیدی دارم. یأس تریک ابلیسه و پناه میبرم به خدا از نا امیدی که از ز. دارم. از نا امیدی که از آینده خودم دارم. از. اینکه آخرین جایی که میخواستم باشم ایستادم و فهمیدم هرگز آش دهن سوزی نبوده. و پناه میبرم به خدا.