عشق چطوریه؟ تو زجر میکشی و اذیت میشی و دست بر نمیداری. به نظر میرسه رابطه من با محل کارم اینطوری باشه. من اذیت میشم، زجر میکشم پشیمون میشم نا امید میشم تصمیم میگیرم برای همیشه ترکش کنم اما باز پاش میایستم. کار کردن اینجا آرزوی سالهای من بوده و حالا میبینم اینجور جاها کار کردن جزو سخت ترین کارهاست. این روزا هیچ تایتلی به جز نا آرومی و اذیت شدن برای صحبت ندارم. گیر یه آدم نادون پر ادعای بی تربیت سمبل کن افتادم و واقعا احساس میکنم هر روز دارم فرسوده میشم. امروز داشتم به این فکر میکردم دیگه خود خدا هم راضی نیست انقدر اذیت بشم. فکر کنم همینطور باشه. از هر کسی به اندازه ظرفیتش توقع داره. همونطور که همسری به مهربونی دل نازک من سر راهم گذاشته، قطعا کارمم به تناسب طرفیتم در نظر میگیره. خدارو خوش نمیاد که من هر روز به خاطر بی احترامی های این آدم اذیت بشم. از اشتباه کار کردنش از غیر علمی حرف زدنش از غیر اصولی کار کردنش. از نفهمیدش. از برنامه نداشتن و دقیقه نودی بودنش. مگه یه آدم میتونه چند تا ویژگی منفی رو باهم داشته باشه؟. خدا رو خوش نمیاد و من همین روزا به قکر جای جدید خواهم بود. او بمونه و استیمیت های رو هواش و کدهای چرکش و پروژه های نیاز سنجی نشدش و پایگاه داده های غیر اصولیش و «یه چیزی بزن بره» ها و فیدبک های نگرفته اش و ادعاهاش و اولدوروم بولدوروم کردناش.
.
.
› گفته بودم که دگر مِی نخورم
› به جز از امشب و فرداشب و شبهای دگر
› ازون روزی که داشتم به همه چیز امیدوارانه نگاه میکردم فقط ۱۰ روز میگذره. انقدر تلاطم های روانی زیاد شده که حس میکنم عللئم مانیایی شغلی داره توی روانم هویدا میشه :))