احساس میکنم به سطحی از بلوغ رسیدم که بیشترین نمود بیرونیش «بی تفاوتی» ‍ه. اینو از زهرا یاد گرفتم، بزرگترین و عجیب ترین رفتار ها و حرف ها رو میدید و سرشو تکون میداد و میگفت: «این جا هیچوقت درست نمیشه». زهرا بلغمی هست. احتمالا بلغم صفرا. اون یکی زهرا هم بلغم صفرا بود. همینطوری. هیچ چیزی نمیتونه برای بلند مدت رنجورش کنه. در نهایت لبخند میزنه و بیخیال میشه. این روزا با اینکه فرصت های زیادی برای اینکه دلم بگیره پیش میاد اما کسی درونم شونه هاشو میندازه بالا، دو طرف لبشو میکشه رو به پایین و در حالیکه مردمک چشماش به سمت چپ کشیده شده میگه خب چیکار کنم.

دو روز پیش مشهد بودیم. توی سه روزی که اونجا بودم یه بار رفتم نزدیک ضریح، هر قدمی که بیشتر برمیداشتم سمت حرم قلیان قلبم بیشتر میشد و اشکام بی امون تر میبارید. چیزایی بودن که بخوام، اما با دست پر حاجت نیومده بودم. دو سال بود مشهد نرفته بودم و دلتنگ بودم. اون وسطا سعی کردم یکی دو تا از خواسته هامو بچسبونم به اون اشکای گوله‌گوله ای که پایین روسریمو خیس کرده بود. و خودم که میدونم اون لحظه ایده ای نداشتم که دقیقا این چه حالیه!  تالاپ تولوپ قلبم و مغزی که خودشو از جهان کنده بود و چشمایی که نمیزاشتن راهمو ببینم نشونه های دلتنگی بود. خودمم اینجوری بودم که گاش! الان این منم؟ و من بودم. کسی که باعث و بانی این حالم بود، من نبودم. خدا بود. تماما خدا بود و من تنها کاری که کردم این بوده که ازش خواستم یه کاری برای خورده شیشه هام بکنه. در واقع سطح خورده شیشه ها اونقدر بالا بوده و هست که از خودم کاری بر نیمومده و نمیاد. اگه کاری بر میومد توی این ۱۵ سال انجام داده بودم و من واقعا در برابر هربه[حربه؟] های ابلیس نیاز به یه قدرت دیگه ای دارم تا بتونم خودمو بیرون بکشم. واقعا اون کارشو خوب بلده و من ضعف هایی دارم که دقیقا از همونا استفاده میکنه تا منو تا گردن بکشونه توی لجن. اینو تحربه نکردم ولی بارها وقتی به ۳ سال بعدِ ایده‌هایی که به ذهنم میرسیده فکر کردم تونستم این صحنه‌ رو متصور بشم. اون کارشو خوب بلده و من واقعا چندان قدرتمند نیستم و چاره ای ندارم جز اینکه پناه ببرم به خدا. مشهد خیلی دلچسبی بود. حالا این روزا وقتی با یه موضوعی که خیلی مستعد دلگیر شدن یا نا امید شدنه مواجه میشم مغزم گوشه های لبش رو به صورت تقلیدی با هدف حفظ بقا میده پایین و قلبم توی گوشش زمزمه میکنه: «مگه نسپاردی به خدا و امام رضاش؟ ولش کن»