این روزا داریم دنبال خونه میگردیم. تازگی ها یه شهرک جدید پیدا کردیم که یه خورده (یکم بیشتر از یه خورده!) از محل کارمون دوره ولی شسته رُفته است. شهرک تمیزه، خیابونا منظمه. خونه ها خوش نقشه. پارکینگ و انباری و آسانسور. مشاعات تمیز. لابی من ۲۴ ساعته و از همه اینا جالب تر، محیطش مذهبیه. وسط شهرک یه مسجد داره، و کنارش یه بازارچه. سمت راستش یه دونه مدرسه داره. (خیلی بامزس) وقتایی میرم اونجا حس میکنم توی بازی های کامپیوتری هستم. واقعا بامزه است. تا الان شاید چهار پنج تا خونه اونجا دیدیم. احسان خونه ای دوست داره که مشرف نباشه. منم همینطور. یه دونه خونه بدون مشرف پیدا کردیم که خواب هاش کوچیکه، پذیراییش ولی حسابی بزرگه. یکم کابینتاش بی سلیقگی داره. خرج داره. یه خونه دیگه هم با مشرف دور تر! پیدا کردیم که نسبتا خوب بود. پسندیده بودیم. ولی مالک گفته من باید خونه پیدا کنم تا اینو بفروشم. ما هم استخاره کردیم و اومد که یکم گیر و گور داره، روحانی گفت زیر سر داشته باشیدش و بگردید بازم. احسان ابروهاشو بالا میده و با لبخند میگه فکر کنم خدا چیزی برامون در نظر گرفته. مامان چند هفته پیش به خانم خُنچی میگفت زهراشون دارن دنبال خونه میگردن. خانم خنچی گفته بود «خدا در پس گمان بنده است» احسان که گفت «فکر کنم خدا برامون چیزی در نظر گرفته» یاد این حرف افتادم. همینطوره. خدا، در پس گمان بنده است. یادمه یه بار یکی بهم گفت خدا صفات خودش رو توی مخلوقاتش متجلی میکنه، وقتی میگن خدا به بنده هاش از مادر مهربون تره. میدونی این چقدر میتونه با خودش احساس و رفتار همراه بیاره. ببین، اگه برای من یه مشکلی پیش بیاد و بابا بدونه من چشم امیدم فقط به اونه، محاله منو به حال خودم رها کنه. هر پدر مادری اگه ببینن تنها امید بچشون اونان، اگه بی انصافی نباشه اگه بتونن، محاله که دریغ کنن. خدا هزاران برابر مهربون تر و حواس جمع تر از مامان و باباست. ببینه تنها تکیه گاهمون خودشه. دریغ نمیکنه. من اینو بار ها توی زندگیم دیدم و چشیدم و لمس کردم. خدا تو رو تنها نمیزاره، در صورتی که تو به هیچکس غیر ازون پناه نبری. خدا تو رو حمایت مالی و عاطفی میکنه در صورتی که دوتا چشمات و تمام انتظارت از خودش باشه. خدا تو رو به حال خودت نمیزاره اگه خدا تنها پناه و تنها تکیه گاهت باشه. این رفتار هر کسی هست که مقتدر و مهربونه. دلم میخواد به همین بهونه بگم که یکی از ائمه [که متاسفانه یادم نمیاد کی بود] گفتن که «نمک سر سفرتون رو هم از ما بخواهید» یعنی چی؟ یعنی وقتی توی صف BRT وایسادی ازشون بخوای یه اتوبوس خالی بیاد و بعد، منتظر بمونی. یعنی وقتی سعی میکنی یه چیزی رو برای بابا توضیح بدی که نمیتونی، ازشون بخوای که مشکل رو حل کنن و نفس راحت بکشی. یعنی وقتی خوابت نمیبره ازشون بخوای کمک کنن و چشماتو بزاری روی هم. وقتی چیزی میخوای که خیلی گرونه، ازونا بخوای و منتظر بمونی. عزیزم. میدونی چی میگم؟ خدا در پس گمان بنده است. هر قدر از خدا انتظارات متواضعانه بیشتری داشته باشی. هر قدر انتظارات بیشتری داشته باشی، خدا حمایتاشو بیشتر بهت نشون میده. یه جوری که ببینی. حسش کنی. گوشت رو بیار جلو: دوشنبه با مریم توی صف BRT میدون ونک سمت پایین بودیم. این ایستگاه توی زمان های پیک بی نهایت شلوغ میشه، اینجوری که آخرین باری که من رفتم ۴۵ دقیقه توی صف بودم بعد هم با جیغ و داد و فشار جمعیت سوار شدم، دوشنبه بعد از آتیش زدن اتوبوسا بود و تعداد BRT ها رو کم کرده بودن تو سطح شهر. علاوه بر این میدون انقلاب تجمع بود و مسیر های منتهی به اون طرف شلوغ تر از همیشه بود) به مریم گفتم دعا کن اتوبوس خالی بیاد. خندید و گفت حتما میاد. خندیدم و توی دلم گفتم وقتی اومد میگم، سه چهار دقیقه بعد توی اتوبوس همینو براش تعریف کردم. بازم خندید. (میخواستم بگم نخند جانم، اینارو میگم که بزاری توی قلبت و مثل چوب جادو همیشه ازش استفاده کنی). دعا خیلی معجزه میکنه عزیزانم. احسان گفت « فکر کنم خدا برامون چیزی در نظر گرفته» فکر کنم همینطوره چون خدا در پس گمان بنده است.