من راهی تو ام

ای مقصد درست

۳ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

خدا در پس گمان بنده است عزیزانم..

این روزا داریم دنبال خونه میگردیم. تازگی ها یه شهرک جدید پیدا کردیم که یه خورده (یکم بیشتر از یه خورده!) از محل کارمون دوره ولی شسته رُفته است. شهرک تمیزه، خیابونا منظمه. خونه ها خوش نقشه. پارکینگ و انباری و آسانسور. مشاعات تمیز. لابی من ۲۴ ساعته و از همه اینا جالب تر، محیطش مذهبیه. وسط شهرک یه مسجد داره، و کنارش یه بازارچه. سمت راستش یه دونه مدرسه داره. (خیلی بامزس) وقتایی میرم اونجا حس میکنم توی بازی های کامپیوتری هستم. واقعا بامزه است. تا الان شاید چهار پنج تا خونه اونجا دیدیم. احسان خونه ای دوست داره که مشرف نباشه. منم همینطور. یه دونه خونه بدون مشرف پیدا کردیم که خواب هاش کوچیکه، پذیراییش ولی حسابی بزرگه. یکم کابینتاش بی سلیقگی داره. خرج داره. یه خونه دیگه هم با مشرف دور تر! پیدا کردیم که نسبتا خوب بود. پسندیده بودیم. ولی مالک گفته من باید خونه پیدا کنم تا اینو بفروشم. ما هم استخاره کردیم و اومد که یکم گیر و گور داره، روحانی گفت زیر سر داشته باشیدش و بگردید بازم. احسان ابروهاشو بالا میده و با لبخند میگه فکر کنم خدا چیزی برامون در نظر گرفته‌. مامان چند هفته پیش به خانم خُنچی میگفت زهراشون دارن دنبال خونه میگردن. خانم خنچی گفته بود «خدا در پس گمان بنده است» احسان که گفت «فکر کنم خدا برامون چیزی در نظر گرفته» یاد این حرف افتادم. همینطوره. خدا، در پس گمان بنده است. یادمه یه بار یکی بهم گفت خدا صفات خودش رو توی مخلوقاتش متجلی میکنه، وقتی میگن خدا به بنده هاش از مادر مهربون تره. میدونی این چقدر میتونه با خودش احساس و رفتار همراه بیاره. ببین، اگه برای من یه مشکلی پیش بیاد و بابا بدونه من چشم امیدم فقط به اونه، محاله منو به حال خودم رها کنه. هر پدر مادری اگه ببینن تنها امید بچشون اونان، اگه بی انصافی نباشه اگه بتونن، محاله که دریغ کنن. خدا هزاران برابر مهربون تر و حواس جمع تر از مامان و باباست. ببینه تنها تکیه گاهمون خودشه. دریغ نمیکنه‌. من اینو بار ها توی زندگیم دیدم و چشیدم و لمس کردم. خدا تو رو تنها نمیزاره، در صورتی که تو به هیچکس غیر ازون پناه نبری. خدا تو رو حمایت مالی و عاطفی می‌کنه در صورتی که دوتا چشمات و تمام انتظارت از خودش باشه. خدا تو رو به حال خودت نمیزاره اگه خدا تنها پناه و تنها تکیه گاهت باشه. این رفتار هر کسی هست که مقتدر و مهربونه. دلم میخواد به همین بهونه بگم که یکی از ائمه [که متاسفانه یادم نمیاد کی بود] گفتن که «نمک سر سفرتون رو هم از ما بخواهید» یعنی چی؟ یعنی وقتی توی صف BRT وایسادی ازشون بخوای یه اتوبوس خالی بیاد و بعد، منتظر بمونی. یعنی وقتی سعی میکنی یه چیزی رو برای بابا توضیح بدی که نمیتونی، ازشون بخوای که مشکل رو حل کنن و نفس راحت بکشی. یعنی وقتی خوابت نمیبره ازشون بخوای کمک کنن و چشماتو بزاری روی هم. وقتی چیزی میخوای که خیلی گرونه، ازونا بخوای و منتظر بمونی. عزیزم. میدونی چی میگم؟ خدا در پس گمان بنده است. هر قدر از خدا انتظارات متواضعانه بیشتری داشته باشی. هر قدر انتظارات بیشتری داشته باشی، خدا حمایتاشو بیشتر بهت نشون میده. یه جوری که ببینی. حسش کنی. گوشت رو بیار جلو: دوشنبه با مریم توی صف BRT میدون ونک سمت پایین بودیم. این ایستگاه توی زمان های پیک بی نهایت شلوغ میشه، اینجوری که آخرین باری که من رفتم ۴۵ دقیقه توی صف بودم بعد هم با جیغ و داد و فشار جمعیت سوار شدم، دوشنبه بعد از آتیش زدن اتوبوسا بود و تعداد BRT ها رو کم کرده بودن تو سطح شهر. علاوه بر این میدون انقلاب تجمع بود و مسیر های منتهی به اون طرف شلوغ تر از همیشه بود) به مریم گفتم دعا کن اتوبوس خالی بیاد. خندید و گفت حتما میاد. خندیدم و توی دلم گفتم وقتی اومد میگم، سه چهار دقیقه بعد توی اتوبوس همینو براش تعریف کردم. بازم خندید. (میخواستم بگم نخند جانم، اینارو میگم که بزاری توی قلبت و مثل چوب جادو همیشه ازش استفاده کنی). دعا خیلی معجزه میکنه عزیزانم. احسان گفت « فکر کنم خدا برامون چیزی در نظر گرفته» فکر کنم همینطوره چون خدا در پس گمان بنده است.

  • ۳ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • جمعه ۲۷ دی ۰۴

    آخرین پناه

    احساس میکنم به سطحی از بلوغ رسیدم که بیشترین نمود بیرونیش «بی تفاوتی» ‍ه. اینو از زهرا یاد گرفتم، بزرگترین و عجیب ترین رفتار ها و حرف ها رو میدید و سرشو تکون میداد و میگفت: «این جا هیچوقت درست نمیشه». زهرا بلغمی هست. احتمالا بلغم صفرا. اون یکی زهرا هم بلغم صفرا بود. همینطوری. هیچ چیزی نمیتونه برای بلند مدت رنجورش کنه. در نهایت لبخند میزنه و بیخیال میشه. این روزا با اینکه فرصت های زیادی برای اینکه دلم بگیره پیش میاد اما کسی درونم شونه هاشو میندازه بالا، دو طرف لبشو میکشه رو به پایین و در حالیکه مردمک چشماش به سمت چپ کشیده شده میگه خب چیکار کنم.

    دو روز پیش مشهد بودیم. توی سه روزی که اونجا بودم یه بار رفتم نزدیک ضریح، هر قدمی که بیشتر برمیداشتم سمت حرم قلیان قلبم بیشتر میشد و اشکام بی امون تر میبارید. چیزایی بودن که بخوام، اما با دست پر حاجت نیومده بودم. دو سال بود مشهد نرفته بودم و دلتنگ بودم. اون وسطا سعی کردم یکی دو تا از خواسته هامو بچسبونم به اون اشکای گوله‌گوله ای که پایین روسریمو خیس کرده بود. و خودم که میدونم اون لحظه ایده ای نداشتم که دقیقا این چه حالیه!  تالاپ تولوپ قلبم و مغزی که خودشو از جهان کنده بود و چشمایی که نمیزاشتن راهمو ببینم نشونه های دلتنگی بود. خودمم اینجوری بودم که گاش! الان این منم؟ و من بودم. کسی که باعث و بانی این حالم بود، من نبودم. خدا بود. تماما خدا بود و من تنها کاری که کردم این بوده که ازش خواستم یه کاری برای خورده شیشه هام بکنه. در واقع سطح خورده شیشه ها اونقدر بالا بوده و هست که از خودم کاری بر نیمومده و نمیاد. اگه کاری بر میومد توی این ۱۵ سال انجام داده بودم و من واقعا در برابر هربه[حربه؟] های ابلیس نیاز به یه قدرت دیگه ای دارم تا بتونم خودمو بیرون بکشم. واقعا اون کارشو خوب بلده و من ضعف هایی دارم که دقیقا از همونا استفاده میکنه تا منو تا گردن بکشونه توی لجن. اینو تحربه نکردم ولی بارها وقتی به ۳ سال بعدِ ایده‌هایی که به ذهنم میرسیده فکر کردم تونستم این صحنه‌ رو متصور بشم. اون کارشو خوب بلده و من واقعا چندان قدرتمند نیستم و چاره ای ندارم جز اینکه پناه ببرم به خدا. مشهد خیلی دلچسبی بود. حالا این روزا وقتی با یه موضوعی که خیلی مستعد دلگیر شدن یا نا امید شدنه مواجه میشم مغزم گوشه های لبش رو به صورت تقلیدی با هدف حفظ بقا میده پایین و قلبم توی گوشش زمزمه میکنه: «مگه نسپاردی به خدا و امام رضاش؟ ولش کن»

  • ۱ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • دوشنبه ۱۶ دی ۰۴

    گیسوی تو پیچیده ترین معضل دنیاست

    این روزا داریم دنبال خونه میگردیم. من ۸ یا ۱۰ تا جست و جوی مختلف رو توی دیوار نشان کردم. دونه دونه چک میکنم آگهی جدید اضافه بشه، بررسی میکنم اگه اوکی بود با اسکرین و لینک میفرستم گروهمون. احسان زنگ میزنه و اطلاعات تکمیلی رو میگیره و قرار بازدید ست میکنه. بعد از یه هفته دور خودمون چرخیدن به این سیستم رسیدیم. چند تا چالش دارم. هر ساعت باید برم ۸ یا ۱۰ را نشان روچک کنم تا ببینم آگهی جدید داریم یا نه. نمیتونیم تشخیص بدیم کدوم خونه ها ارزنده تر هستن. نمیتونیم بر اساس معیار های خودمون به ترکیبی از ویژگی های خونه ها امتیاز بدیم و گاهی آگهی ها توی فرایند گم میشن. امروز داشتم فکر میکردم با سلنیوم یه ربات بنویسم که با یه رفتار انسان گونه (برای اینکه احتمالا دیوار قرص و محکم جلوی بات ها رو برای کراول داده هاش گرفته) بره توی دیوار، نشان ها رو باز کنه و آگهی ها رو ببینه. اگه آگهی جدید اومده بود یه پیام توی تلگرام بهم بده با امتیاز و ویژگی هاش. اگه اوکی بودم ست کنم برای ادامه و اگه نه بایگانیش کنه. یه مدل AI میخوایم برای قیمت  گذاری خونه(برای تشخیص ارزنده بودن) که احتمالا با رگرسیون ساده قابل محاسبه است. یه ماشین حساب برای امتیاز دهی بر اساس تطابق با معیار های ما. این دو تا عدد رو باید با ضریب مناسب نرمالایز کنیم و به یه واحد مثل درصد تبدیلش کنیم. اینجوری هر بار که یه آگهی جدید توی دیوار گذاشته میشه، سیستم یه درصد براش تعیین میکنه و توی تلگرام بهمون نوتیف میده (اگه یسری دیتاهای مشخص نباشه ناچار باید بازه بده) مثلا میگه: یه آگهی جدید داریم که امتیازش ۹۰ درصده. یعنی ترکیب تطابق با خواسته های من و ارزنده بودنش شده ۹۰ درصد. این سیستم رو بعد هر آگهی بهبودش میدیم. در نهایت میتونیم بفهمیم کدوم محله ها از همه برای بودجه و شرایط ما بهتره، کدوم خونه ها ارزنده تره و کدوم یکی از آگهی ها با معیار های ما مطابقت داره. این فقط یکی از چیزایی هست که میتونن باعث بشه تا الان بیدار باشم، در حالیکه ۷ صبح باید برم سر کار!

  • ۳ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • دوشنبه ۹ دی ۰۴