من راهی تو ام

ای مقصد درست

۳ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

فقط میترسم، هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد

این روزا دارم محکوم میبینم. خیلی توی نقد فیلم متخصص نیستم ولی به عنوان یه تماشا کننده میتونم با احتمال خوبی بگم نوع درامش شبیه رمان‌های دهه های هفتاد و هشتاده. سکانس های فیلم خیلی شبیه فانتزی دخترای همسن و سالم بود. نویسنده همه جا از یه لحن استفاده میکنه. مثلا رفتن دنبال کسایی که پیش آرمند پرونده قضایی داشتن، پنج نفر شیش نفر. هر کدوم یه داستان متفاوت، زندگی متفاوت، آدم های متفاوت، هر کدوم از یه گوشه شهر. بعد همه مثل هم حرف میزدن. نوع جمله بندی ها همه عین هم. حتی حرف نزدن و گوش شنوا بودن آرمند و ادیب همه جا مثل هم. بامزه‌است. بخوام از درامایی بگم که خوشم میاد. Pride and prejudice  درام مورد علاقه من بود. Divergent هم دوست داشتم. احساس میکنم چیزایی که پنهان میمونن ارزشمند تر هستن. و عشقی که عیان نمیشه از سمت ریشه رشد میکنه. شاید مغزم داره برای چیزی که دلم میپسنده علت میتراشه. مغز من استادِ اینکاره. اینکه معادلاتش رو یه جوری بچینه که واسخش به نفع قلبم تموم بشه. این ماهیچه تپنده‌ی خونی سمت چپ سینم داره همه رو کنترل میکنه. طوری که هممون فکر میکنیم اون بافت پروتئینس توی سر حاکمه. این هم احتمالا از همون دسته است و خلاصه که Divergent و Pride and Prejudice رو از اگه ندیدید از دست ندید.

.

.

.

› اگه درام قشنگ میشناسید معرفی کنید.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • چهارشنبه ۹ بهمن ۰۴

    بر گرد خویش پیله تنیدن به صد امید

    توی شرکت همه چیز بهم پیچیده است. یه مدت فقط من نارضایتی داشتم. الان یک تیمی ناراضی هستند. بچه ها همه روی این مود افتادند که هزار جا غیر ازینجا برامون کار هست و خیلی راحت میتونیم بریم، یکیشون گفته سال جدید با این شرایط قرارداد امضا نمیکنه. یکیشون آزمون استخدامی های مختلف داره شرکت میکنه. یکی داره روی مهارتاش کار میکنه که بتونه شیفت پیدا کنه جای دیگه. اونروز ح. میگه فاصله ورود تا احساس نارضایتیش فقط ۱ سال بود. برای من ۱ ماه بود. توی ماه اول فهمیدم اوضاع واقعا خوب نیست. اونروز که ن. گفت هجرت نکن جهاد کن همه خندیدیم، ولی خب راست میگه. من توی یه نهاد دولتی کار میکنم. و اوضاع به خاطر سوء مدیریت افتضاحه! به خاطر اینکه بعضی ها از مهارت و ساینس خالی هستن و با تصورات شدیدا سنتی و منقضی شده کار میکنن افتضاحه. به خاطر اینکه اینجا به جای فرهنگ تعامل و رفتار تیمی، فرهنگ جنگل حاکمه افتضاحه. برای اینکه مدیران بالادستی علم برنامه نویسی و کامپیوتر ندارند و مدیران میانه با عدم شفافیت سر هر کی که بتونن رو شیره میمالن تا ایده های جالبشون رو با روش های احمقانه پیاده کنن افتضاحه. برای اینکه بعضی کارمندا معتقدن «منتظر موندن بخشی از کاره» و هرگز برای پیشرفت کارها دلسوزی ندارن و توی خلسه ای از بیخیالی هستن واقعا بده. ناراحتم؟ خیلی. و واقعا دوست دارم به جای لفت دادن برای بهتر شدن شرایط تلاش کنم. این احساس رو توی هیچ یک از شرکت هایی که قبلا بودم نداشتم. البته اینکه لفت دادن بعد از یک سال برای رزومم چندان خوب نیست هم بی تاثیر نیست. اینکه بچه های تیممون بی نظیر هستن بی تاثیر نیست. اینکه دارم برای این مملکت تلاش میکنم بی تاثیر نیست. اینکه جاهای توی همین ساختار، مدیران قوی و کار درستی وجود دارن بی تاثیر نیست. من میتونم این شرایط رو پشت سر بزارم. این روزا چندین بار با بچه ها دورهمی های grooming  طور میزاریم. در مورد اینکه چه مشکلاتی داریم و چطوری میتونیم حلشون کنیم. توی این بحث ها بچه ها مشارکت بالایی دارن و همین باعث میشه پویایی چند برابر بشه. اونا بالاخره برای گذر از چالش ها یه راهی پیدا می‌کنن. دست توی دست هم میدن و جلوی امواج متلاطم می‌ایستن پل میسازن یا موانع رو رد میکنن. و فکر میکنم مهم ترین چیز برای اینکه این امکان حاصل بشه احساس جمعی تیمه. تصور کن. شاید یه راهی باشه که زود بازده تر باشه و یکی از اعضا اونو بدونه. اینجا اون یه نفر یا باید بقیه رو قانع کنه یا اینکه صبر کنه که خودشون به نتیجه برسن. هرگز نمیشه فورسِ جهت حرکت روی کاری که نیاز به انرژی کل تیم برای نیل به مقصد داره گذاشت. و راستش تنها امیدم اینجا همین چیزاست. اینکه این تیم داره تلاش میکنه کارایی رو انجام بده که مدیران نه بلدن نه میدونن و ازون بدتر با ندانم کاری ها مانع تراشی میکنن. اینکه دارن از سد و مانع این مدیرا رد میشن و مجموعه رو به خروجی های مطلوب میرسونن. اینکه حتی میشینن فکر میکنن چطوری میتونن به اون مدیر توی رول هایی که شرح وظایفش هست و توش عملکرد خیلی بدی داره کمک کنن. من فکر میکنم اگه ما تونستیم تیم سه نفره کوچیکمون رو برای افزایش بهره وری، هدف گذاری و اندازه گیری پیشرفت و بهبود مهارت های فنی راهبری کنیم و بعد ازون اگه این تیم سه نفره در حالیکه داره برای تاچ کردن اهدافش جشن میگیره بتونه تیم ۹ نفره ای که داخلش هست رو برای همین چیزا راهبری کنه -الان توی این مرحله هستیم- و در نهایت این تیم ۹ نفره بتونه این مجموعه ۳۰ نفره رو به سمت بهینه سازی و اخلاق حرفه ای هل بده، این حتی اگه ۵ سال طول بکشه که احتمالا میکشه (چون اورهال کردن همین تیم سه نفره توی سیستم معیوب بزرگی که توش هستیم یک سال زمان برده) حتی اگه ۵ سال هم طول بکشه بازم عالیه، این دستاورد بزرگیه چون میفهمیم که «امکان پذیره» تعمیم پذیره و میشه یه سیستم معیوب پیچیده رو از سمت برگ ها اصلاح زد. هر چند دیر بازدهه ولی خروجیش stable هست و برای منی که سمت برگ ها هستم بهترین گزینه است. و از نشستن و غر زدن به اینکه فلان مسئول کارش رو درست انجام نمیده بهتره. من اگه نتونم تیمی که توش هستم رو برای «درست کار کردن» اصلاح کنم، هرگز نمیتونم به مسئولین رده های بالاتر، از همین مدیرای میانی تا رئسای قوا اشکال وارد کنم که چرا «درست کار نمیکنین». چون انجام دادن کار درست توی اسکیل بزرگ قطعا سخت تر و پیچیده تر از اسکیل کوچکیه که من توشم و من توی همین اسکیل کوچیک یه failer بودم و باید دهنم رو ببندم. 

  • ۳ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • شنبه ۵ بهمن ۰۴

    مرا تا چند میخواهی بلاتکلیف بگذاری؟

    توی بلاتکلیفی محضیم! تازگی ها دارم سعی میکنم کمتر غر بزنم. برای همین اولش میکم «نمیخوام ناشکری کنم اما» و چون اعتقاد دارم جملات قبل از «اما» رو باید بریزی دور، «اما»‍ش رو نمیگم و بعد غر هام رو میزنم. خداروشکر میکنم بابت خیلی چیزا ولی عزیزانم، خونه خریدن به اندازه ازدواج سخته. بخوام گرید بندی کنم یکی دو گرید آسون تر از ازدواجه، چون راحت تر میشه عوضش کرد.  توی بلاتکلیفی محضیم. دو تا خونه پسندیدیم، ولی وقتی استخاره گرفتیم برای معامله خوب نیومد. این آخری که ظاهرا خیلی کیوت بود. «حتما خدا برامون چیزی در نظر گرفته» حالا توی بلاتکلیفی محضیم، این املاکی که باهاش این دو تا خونه رو دیدیم، خیلی باحاله. دلم نمیخواد نا امیدش کنیم. (همین مونده که برای رودربایستی با مشاور املاک خونه معامله کنیم:)) ولی چه کنم. حرف حرف بالاسریه. راستی دعا میکنم همتون چندین و چند بار توی این استرس قرار بگیرید. و ازتون میخوام دعا کنید هر چی صلاحمون هست سریع تر برامون اتفاق بیافته. بلاتکلیفی خیلی سخته. خب. یادم اومد که دیروز پریروز داشتم همه جا جار میزدم که سر بلاتکلیفی خونه به مرحله راضیة مرضیة رسیدم. ولی به نظر میرسه اینطور نیست و دارم غر میزنم. امیدوارم غر زدنای همتون رو توی این تاپیک بشنوم.

  • ۳ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • سه شنبه ۱ بهمن ۰۴