من راهی تو ام

ای مقصد درست

زن تو باشه، بنده خدا که هست

توی خیابون بودم.صدایی شبیه صدای دعوا شنیدم. سرم برگشت سمت کوچه. مرد جوونی رو میدیدم که داره با کسی زد و خورد میکنه. مرد روش به من بود و نفر دوم داخل کوچه و من نمیدیدمش. مرد دست راستش رو مشت کرد و مثل اینکه کسی رو به قصد کشت بزنه کوبید توی صورت طرف مقابل. به جمعیتی که اونطرف جمع شده بودن نگاه میکردم. یهو کنار دیوار، روبروی مرد یک نفر سر خورد و افتاد روی زمین، خانم بود. ترسیدم. خیلی ترسیدم. افرادی که جمع شده بودن به 10 نفر میرسیدن. هول شده بودم. میخواستم کاری کنم و نمیدونستم چیکار کنم. چند نفر با صدای آرومی به مرد جوون گفتن چیکار میکنی. چیزی نگفت. یک مرد مسن عینکی با محسان مرتب و سفید و اومد جلو و با تندی گفت چرا زدیش؟ داد زد زن خودمه. به تو چه. رفتم نزدیک خانومه. با صدایی ضعیف و خسته گفت شوهرمه ولش کنید. مرد مسن گفت حق نداری بزنیش. مرد جوون که صورتش قرمز شده بود و رگای گردنش بیرون زده بود، با انگشتاش چنبره زد دور گردن مرد مسن، با شدت تکون داد و هلش داد عقب. بینشون درگیری پیش اومد. داد میزد به توچه و پیرمرد از زن جوون حمایت میکرد. هراسون اینطرف و اونطرف رو نگاه میکردم. رفتم بالای سر خانومه. پرسیدم خانوم حالتون خوبه. صدایی نشنیدم. هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید. گوشیم خاموش بود. به خانم کناریم گفتم زنگ بزنید 110. کاری انجام نداد. رفتم اونطرف تر. به دور و برم نگاه میکردم. دوباره گفتم زنگ بزنید 110. نمیتونستم کاری کنم. همه هاج و واج نگاه میکردن و کسی کاری نمیکرد. مامان منو پیدا کرد. اومد جلو و گوشیش رو داد به من. زنگ زدم. آدرس پرسید. آدرس دادم و مامور فرستادند. زن همچنان روی زمین افتاده بود .مرد جوون اومد و دستای زن رو کشید و داد زد بلند شو. زن جوون و حالی نداشت. صورتش کبود شده بود. بقیه که جلوتر بودن گفتن ولش کن نمیتونه. مردجوون عصبانی و دلمرده داد میزد برید و با صدایی خشمناک جوری که بقیه نشنون در گوش زن چیز هایی میگفت  خش خش عصبانیت صداش، چشمایی که خون گرفته بود، رگ های بیرون زدش، چهره و گریه ی زن از حرفایی که میزد خبر میداد. صدای یه نفر از میون جمعیت اومد چرا زدیش حالش خوب نیست ولش کن. دوباره داد زد زن خودمه. از اینطرف داد زدم زن خودت باشه، بنده ی خدا که هست. حق نداری اینکارو کنی. بهم زل زد. دستشو آورد بالا و داد زد برو خانم، کاری نداشته باش. جمعیت هرکسی یه چیزی میگفت. حالا زن رو برده بود نزدیک موتور و بهش چیزایی میگفت. زن ناله میکرد و مرد دستش رو میکشید. چند نفر که جلو تر بودن سعی میکردن یه جوری که زد و خورد نشه بهش بگن که بیخیال بشه. نمیدونم توی اون شرایط چجوری میتونستن آرامششون رو حفظ کنن. البته همین آرامش اونا بود که کمک کرد، مرد رفت و خانم رو بردن داخل یه شیرینی فروشی چند متر جلوتر.

گشت رسید، حالا زن و مرد رفته بودن توی شیرینی فروشی چندمتر پایین تر و ما اینجا وایستاده بودیم. من بودم و مرد مسن و یه مرد دیگه ای از همون محله. مرد محله تعریف میکرد که مدت زیادی هست با هم مشکل دارن، میگفت پسره، پسر خیلی خوبیه. مسخره بود. گفتم چه فاییده وقتی خانومش رو میزنه. گفت میشناستشون. گفت پدر و برادر دختره تازه فوت کردن و اوضاع روانیش به هم ریخته. نمیخوام قضاوت کنم. نمیخوام بگم حالا بدتر، جرمش سنگین تر. نمیخوام بگم جای اینکه بیشتر هوای خانومش رو داشته باشه اینجوری میکنه؟ هر چی که بوده. این مهم نبود. اون رفتار غیر انسانی مرده مشخص میکرد که کی هست و چه شخصیتی داره. ازش متنفر بودم. پیر مرد صورتش خونی بودو عینکش شکسته بود. پلاک موتور رو از من گرفت و شماره که شاید به عنوان شاهد بهم نیاز داشته باشن. رفت شیرینی فروشی.

زنگ زدیم بابا و ازش معذرت خواهی کردیم که نیومدیم سر قرار.

.

.

.

← از مامانم ممنونم، توی اون حجم از نا امنی و اندوه و خشم  و حال کن فیکون من بهم نگفت بیا بریم. نگفت خودتو درگیر نکن، نگفت بیخیال. نگفت رد شو.

← حال من فقط اینکه بعد از ماجرا اومده بودن به مامانم میگفتن به دخترت آب قند بده :))

  • ۵ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • شنبه ۱۰ آبان ۹۹

    پشت پیکار، توی زندان (سس ماست)

     

    ولی این قصه ازونجایی شروع میشه که وقتی پشت پیکان نشستم و سعی میکنم دنده رو عوض کنم، دستگیره دندش در میاد و وسط خیابون دست من میمونه توی پوست گردو و سعی میکنم میله ی سفت و تیز بدون دستگیره رو بگیرم و بکشم تا دنده رو خلاص کنم و راه بیافتم. همین حین یه سمندی از پشت بهم نزدیک میشه و من که هنوز دارم تقلا میکنم، یه بوق ممتد میزنه که «چیکار میکنی مرتیکه» و من زیر لب میگم «زنیکه حاجی». هنوز دارم تلاش میکنم «بلاخره جا افتاد» میخوام پامو بزارم روی گاز تا سرعت بگیرم و برم جلوی سمند و یه ویراژی بدم و با اگزوز پیکان غرشی کنم که «ما رو دست کم نگیر حاجی». سرعت نگرفتم و دارم به مسیر عادی با همین دنده یک توی لاین کم سرعت ادامه میدم. آروم و با طمانینه. همین حین به این فکر میکنم که اگه وقتی پیکان داره با من شوخی میکنه یه تصادفی رخ بده و مثل اوندفعه که نزدیک میدون، ناگهانی و بدون علائم خارجی خاموش کرد، در حالیکه یه لکسوس 300 جلوم بود و رسما داشتم از عقب میزدم بهش، چی میشد اگه لایی نمیکشیدم و زده بودم بهش و اون هم جریمه و من هم جیب خالی و پز عالی و راست راست راهی زندان میشدم؟ فرض رو بر این بگیریم که بابا و مامان و خاله و دایی و عمه و عمو هم دست نمیشدن که پول بزارن و دیه و جریمه و وثیقه که منو بیارن بیرون. اونموقع چیکار میکردم؟ با شرایط زندان چجوری کنار میومدم. فکر میکردم احتمالا برام مشکلی نداشت، اگه لپتاب و اینترنت در اختیارم میزارشتن و من از همه ی زمانی که داشتم استفاده میکردم تا php و java script و linux و ورد پرس رو یاد بگیرم و انقدر همه ی اینا رو فول میشدم تا یه برنامه نویس حرفه ای تبدیل میشدم و همونجا از توی زندان پروژه قبول میکردم و کار میکردم. چی بهتر ازین؟ تازه غذام هم آماده بود و وسایل ورزشی هم داشت. فقط باید با مشکل هم اتاقی های خرابکار یا در بهترین حالت افسرده کنار میومدم. شاید بعد از یه مدت اونا رو هم وارد کار میکردم و یه تیم میشدیم و پروژه های تیمی قبول میکردیم. خیلی عالی. شاید اگه به جای 4 سال کارشناسی افتاده بودم زندان الان یه تحفه ای شده بودم. بلاخره آدم اگه 4 سال از وقتشو به جای یاد گرفتن چیزایی که خیلی کم به کارش میاد بزاره روی مهارت افزایی و کار یاد گرفتن مفید تره قطعا. آره خب. من میخواستم دانشگاه نرم اما بابام بهم گفت که کارشناسیت رو برو و برای ادامش هر جور میخوای تصمیم بگیر. یعنی یه جورایی بهم امر کرده بود و من هم که دختر حرف گوش کن. گفتم چشم. ولی الان من یه فارغ التحصیل کامپیوتر از دانشگاه تهرانم که از هر زبان برنامه نویسی یه «پِف» بلده که تقریبا به هیچکاری نمیاد و یه عالمه اطلاعات تئوری که مطمئنا به هیچ کاری نمیاد :)

     

     

  • ۳ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • پنجشنبه ۸ آبان ۹۹

    حتی اگه دروغ بود هم بهترین ایده برای خوشبختی ما بود..

    مهم ترین درسی که از این چند ماه گرفتم این بود که اگه «به شدت» کسی رو دوست داشته باشی، مراقب باش. همین الاناس که «به شدت» دلشکسته بشی. سر چی؟ سر چیزای مزخرفی که حتی همون لحظه هم ازشون خندت میگیره.  نمیخوام از حجم دوست داشتنم کم کنم. میخوام فرم خروجیش رو تغییر بدم. یعنی چی. لیبرال ها توی زندگی متاهلی میگن قبل از همسرت، باید اولویت دیگه ای داشته باشی و اون خودته. این موضوع که برای کمتر شدن اصطکاک هایی که منجر به جرقه میشن باید یه اولویت دیگه ای قبل از همسرت داشته باشی بین من(ما) و اونا مشترکه. تجربه، علم یا نقل. مشترکه. اونا میگن خودت. ما میگیم خدات. از نظر عملکرد توی حیطه ی «حالا با همون اندازه احساس، زجر کش نمیشی» یکسانن. تفاوتشون میشه اونجایی که یه جاهایی نمیتونی مرز بین خود خواهی و نجات دادن خودت رو پیدا کنی و شاید یه روزی از خودت برای خود پرستیت نسبت به خانوادت متنفر بشی. ولی اینجا تو مطمئنی که خودپرستی نمیکنی. در حالیکه هوای خودت رو داری. چجوری؟ سپردی خودت رو دست کسی که هوات رو داره. همینقدر ساده. 

    .

    .

    .

    ← یه مدتی این قانون جذب و این داستان ها خیلی روی بورس بود. همه در موردش حرف میزدن و الخ. اون مدت اوایلی بود که من به خدا ایمان آورده بودم. حدود 16 سالگی.  اون موقع ها من خدا رو با جفت چشماما نمیدیدم. فقط یک نیروی خارجی حس میکردم. اینطور نیود که بشینم و یهو یه نیروی خارجی منو تکون بده. نه. بعضی وقتا چندین روز طول میکشه تا بتونم یه نشونه از یه نیروی خارجی پیدا کنم. چشم و گوشام رو باز میکردم و سعی میکردم همه جا ر با دقت بپام و هیچی رو از قلم نندازم. (واقعا بیان کردن مفایم پیچیده ای که ذهنم رو تاب میده خیلی سخته، اما میخوام تلاشم رو بکنم) عملکرد من نسبت به خدای من اینطور بود که من بهش ایمان داشتم. یعنی چی؟ یعنی خیالم جمع بود. خیالم راحت بود. مطمئن بودم. اطمینان خاطر داشتم که یه خدای مهربون قدرتمند دارم. (آدم دیگه چی میخواست؟) هیچوقت نا امید نمیشدم. هیچوقت نمی ترسیدم. هیچوقت نگران نمیشدم و همه ی روز هام خوب بود. برای من اصلا نبودن خدای مهربون تعریف شده نبود. بدون اون تصور نمیکردم. به هر چی فکر میکردم چیز های مثبت و عالی بود و همیشه همونطور میگذشت. قانون جذب هم یه همچین چیزی میگه. به چیز های عالی فکر کن تا همون اتفاقات بیافته. قدرت فکر من ناشی از ایمانی که به خدا داشتم بود و همه ی زندگیم رو محاط کرده بود.(یه چیزی مثل حالت ایده ال قانون جذب) فقط به مثبت ها فکر کن، تا اونا برات اتفاق بیافتن. میتونم بگم که بعضی وقتا به این فکر میکردم که شاید هیچ خدایی نیست، و فقط قدرت افکار من هست که تعیین میکنه چه اتفاقی بیافته. اما همون موقع فکرم اینطور ادامه پیدا میکرد که حتی اگه خدایی نباشه، من بازم از کسی که سعی کرد بهم بگه همچین موجود خارجی ای وجود داره ممنونم. چون این بی نهایت منو آروم و خوشحال و مطمئن نگه میداره و اساسا به جز همچین فرضی نمیتونستم با اطمینان خاطر زندگی کنم. میدونید یعنی چی؟ این یعنی این که اگه من جوری بزرگ شده بودم که باور میکردم خدایی وجود نداره هم، برای آرامش خودم دوست داشتم توی فضایی قرار بگیرم که فرض کنم که باور کنم خدای قدرتمند با همه ی صفات خوب بی نهایت وجود داره و حواسش بهم هست.

    خیلی جذاب بود وقتی فهمیدم حتی اگه این حقیقت نداشته باشه، باز هم این بهترین ایده برای خوشبختی بشریته :)

  • ۲ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • شنبه ۳ آبان ۹۹

    تگدر تحچی بالعربی؟

    داستان مربوط میشه به دو سال پیش. با امسال، سه سال پیش. وقتی که بعد از  چند تجربه پیاده روی قدرت عربی صحبت کردنم از «شکرا » به «جزاکم الله » ترقی پیدا کرده بود. کاظمین بودیم و حرم. و با مامان بابا قرار گذاشته بودیم ساعت 9 باب الجواد. از همونجایی که جدا شدیم مسیر رو به خاطرم سپردم خب از باب الجواد وارد شدم اینجا باب المراد بعدش باب القبله و... موقع برگشت هر چی به حافظه ی مشکوره -رحم الله علیه- فشار آوردم که قرارمون باب الچی بود یادم نیومد. فقط باب المرادش توی ذهنم مونده بود. که اون رو هم گم کرده بودم. GPS ذهنم کلا از کار افتاده بود و چپ و راستمو از هم تشخیص نمیدادم. معمولا توی ایام اربعین از هر 5 نفری که دور و برت میبینی 1 یا 2 تاشون ایرانی هستن و تقریبا میتونی توی مشکلات نگران اینکه عربی بلد نیستی نباشی. اما اونموقع من توی یکی از کوچه های پشت حرم بودم و هیچ ایرانیای به چشمم نمیخورد. چند تا عراقی بودن که خب از این جوون های اسلش پوش خالکوبی دار کاکل خروسی. بیخیال شدم. یه موکب کنار دیوار بود. رفتم اونجا. معمولا توی این مواقع جمله ای که میخوام -اصطلاحا- بلغور کنم رو از قبل توی ذهنم آماده میکنم که کمتر سوتی بدم و بیشتر ضایع نباشم. مرور کرده بودم .. أینَ البابَ المُراد.. أینَ البابَ المُراد.. أینَ البابَ المُراد.. خب آماده بودم. رسیدم پیش موکب دار. صدام رو صاف کردم و سعی کردم یه جوری که اصلا ضایع نباشه بلد نیستم، لهجه عربی به خودم بگیرم. و نطق کردم : «عَخی. عَینَ الْبابی الموراد».

    افتضاح بود. افتضاح بود. نمیدونم چرا الف اخی و أینَ رو به حلقی ترین حالت ممکن گفتم و مُراد رو موراد و کلا خراب کرده بودم. آقای توی موکب که مشغول شربت ریختن بود یه لحظه مکث کرد. رفت توی فکر. بعد از چند ثانیه رفرش کرد و با دست اشاره کرد به سمت راستش و خیلی فارسی گفت: همینجاست. 

    تقریبا میتونم بگم که توی اون لحظه  ماست زده شده بودم. لبخند بر لب خیره شده بودم بهش و سعی میکردم به خودم بگم که هیچ سوتی ای ندادم. خیلی خوب و روون عربی صحبت کردم.این آقاهه ایرانی نبوده. حتی اگه ایرانی بوده  اصلا بروی من نیاورده و به طور خلاصه خیلی موفق عمل کردم. کار از کار گذشته بودم. اعتماد به نفسم رو گذاشتم توی کیفم و زیپشو بستم. لبخند بر لب، صدام رو زیر کردم، یک «ممنون» خیلی لطیف و نرم گفتم و جوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده راه افتادم سمت باب المراد.

    .

    .

    .

    .

    ← وقتی داشتیم با خانواده ازون مسیر برمیگشتیم مامان اینا رفتن شربت بخورن. ولی من اضهار داشتم که کلا از شربت متنفر شدم.

    ← از این دست اتفاقات چند بار دیگه هم برام افتاد. هیچ کدومشون انقدر غلیظ و جدی و با اعتماد به نفس عربی حرف نزده بودم. به هر حال. بعد ازین اتفاق همیشه قبل از ارتباط برقرار کردن یه پروژه احراز هویت دارم که از سوتی های احتمالیم پیش گیری کنه.

    ← ریپلای روی این پست

    ← (از شرایط مسابقه گذاشتن عکس بود. خب میخوام اعتراف کنم که نخواستم بیخیال پست گذاشتن بشم به خاطر اینکه حوصله ندارم بین 4۰۰۰ عکس از 4 سال اربعین سرچ کنم. اگه رفتم و عکس مناسبی پیدا کردم، حتما میزارمش.)

  • ۶ پسندیدم
  • ۷ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • شنبه ۱۲ مهر ۹۹

    گوگل و عمر ابن سعد و شمرا

    اومدم بگم که چهار پنج روزه درگیر نصب اندرویید استادیوم. نه نصب اندروید استادیو، دقیق تر نصب SDK هاش منو صاف کرده. چون گوگل ایران رو تحریم کرده و اجازه نمیده آنلاین نصبشون کنیم. میتونم بگم رسما آسفالت شدم. آفلاین که هر چی تلاش کردم نشد نصبشون کنم. پس رفتم سراغ دور زدن تحریم ها و الان میتونم بگم که یه پروسه دانلود نسبتا طولانی رو پشت سر گذاشته و ساکسس و فینیش و بعدش ینطور به نظر میرسه که انگار نه انگار. هیچ تغییری نکرده. دلم میخواد پروژه هایی که ساختمو دیلیت کنم اما همین کار ساده رو هم بلد نیستم. داشتم میگفتم چی شد که فکر کردم بهتره برم اندرویید یاد بگیرم و اون این بود که چند مدت به شدت درگیر این بودم که «امروز غذا چی بپزم» پس رفتم یه سرچی توی گوگل پلی کردم که میتونم بگم برنامه های متعددی بود اما مشکل همشون این بود که 1- تقویماشون میلای بود و 2- تقریبا هیچکدومشون قابلیت تنظیم شخصی سازی دوره های غذایی رو نداشتن. یعنی یکی داشت ماهانه. ما وارد میکردیم خودش شلخته میچید. یکی داشت هفتگی. ولی هیچکدوم این قابلیت رو نداشت که بعضی غذا ها رو هفتگی ریپیت کنه و بعضی غذا ها رو ماهانه. یا این قابلیت که برای غذا ها تگ تعریف کنیم و اون بگه که مثلا این  ماه فیبر کم مصرف کردی. از همه اینا ساده تر . من یه چیزی میخواستم که بدون اینکه تاریخ بده بر اساس روزای هفته با یه سیکل دو هفته یا یه ماهی توش برنامه غذایی وارد کنم و هر روز اون لیست رو به من نشون بده. فعلا برنامه چی بپزمم رو توی اکسل وارد کردم اما خب این برام کافی نیست. برنامه ها ی سنگین که البته این سنگین نیست تحت وب نوشته میشن و من با php کار کردم. یعنی اگه یه روزی خواستم برنامم رو گسترش بدم و مخاطباش رو خیلی بیشتر کنم خیلی راحت میتونم با php سینکش کنم. حتی همین برنامه سادم رو هم میتونم تحت سرور بنویسم. بلاخره این چیزیه که رو بورسه. در نهایت با همه ی کلنجار هام اینطور به نظر اومد که تونستم دی ان اس های کامپیوترم رو روی «شکن» ست کنم و تحریم های گوگل رو دور بزنم. اما هنوز هم معلوم نیست چون اندرویید استادیو مشغول پراسس کردن گریدل هاست (من هم نمیدونم این یعنی دقیقا چی) و من هنوز هیچ مثلث قرمز ثابت شده ای نمیبینم(وسط کار یسری مثلثای قرمز میومدن و میرفتن و من برای همین ک واینمیستادم خداروشکر میکردم).حالا منتظرم ببینم چطور تموم میشه یا باید ببرم در مغازه و بگم یه کاریش کن من میخوام کد بزنم.

     

     

    هیچ مثلث قرمزی نشون نداد. اما چند تا دایره قرمز نشون داد و یک سری ارور که حدس زدم برای مشکلات قبل از دانلود بوده و باز هم روی لینک آبی رنگ که احتمال میدم سلف فیکسینگ مشکلا باشه کلیک کردم و منتظرم ببینم نتیجه بعدی چی باشه.

     

     

    دایره ها ولم نمیکنن.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • جمعه ۱۱ مهر ۹۹