من راهی تو ام

ای مقصد درست

عقل بیهوده سر طرح معما دارد

دلم میخواد بنویسم یک موضوع رو تایتل کنم و روش نظریه پردازی کنم و دریای علم و دانش درونم رو (!) روی کاغذ بیارم. دلم میخواداز جنبه های مختلف بررسیش کنم و در مورد هر جنبه ای ازش نظر بدم. اما متاسفانه هر چی بزرگتر میشم، بیشتر متوجه میشم که کمتر میتونم در مورد دنیای اطرافم نظرات قطعی بدم. جهان و اتفاقات اون بی نهایت پیچیده است و مغز من تنها قادر به درک بخش کوچکی که چشم هام میبینن هست. و نهایتا تلاش میکنه برای همون چیزی که با حواس ۵ گانه بهش میرسه دلایل منطقی بیاره، در بهترین خالت این جواس ۵ گانه خوب عمل میکنند ولی به هر صورت ما انسانیم و جمسممون محدود ب مکان و زمانه و هر قدر هم تلاش کنیم این حواس ۵ گانه نمیتونن همه جنبه های موضوعات رو خارج از بعد زمان و مکان درک کنند. در مجموع این جسم پروتئینی توی جمجمه سعی میکنه برای چیز هایی که از سنسور های بیرونیش بهش رسیده دلایل و استدلال های قانع کننده ای بسازه. اگه من باور داشته باشم یه اتفاق هرگز نمی‌افته، شانس اینکه مغز من اون اتفاق رو توی داستان خودش بیاره خیلی خیلی پایینه. و اگه باور داشته باشم فلان نتیجه ۸۰ درصد حاصل از فلان علته. با احتمال ۸۰ درصد مغز من توی توجیه فلان نتیجه ای که دیده علتی که برای من منطقیه رو میاره. به نظر میرسه سعی دارم بگم تقریبا به هیچ یکی از داده ها و استدلال های سطح کلانی که بهشون فکر میکنیم نمیتونیم اعتماد کنیم. مگر چیزایی که با قلب، اون ماهیچه خونی تپنده سمت چپ سینمون، عمیقا حسشون کردیم.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • سه شنبه ۹ بهمن ۰۳

    مردا ذاتا حمایت کننده هستن و زنها ذاتا حمایت پذیر

    الف به شدت نرمه. من در برابر کرنش و نرمش مردا چطورم؟ سفت و زمخت و سنگین. اینو از نوجوونی یاد گرفتم. برای محافظت از خودم. اونا میخوان آسیب بزنن؟ نه!  هیچ مرد سالمی قصد آسیب زدن نداره. اما میخوان نزدیک بشن. یکی با عنوان رل، یکی ازدواج، یکی تنها نبودن. یکی دلش برای من میسوزه. یکی میخواد بهم کمک کنه. من ولی مستقلم. نیاز به کمک کسی که هیچ ربطی بهم نداره ندارم. چه زن باشه چه مرد باشه چه پیر باشه چه بچه. من مستقلم و میخوام زندگیم رو مستقلا اداره کنم. نمیخوام وابسته بشم. مردا ذاتا حمایت کننده هستن. زن ها حمایت پذیر. من اگه مراقب نباشم خیلی ساده میتونم وابسته حمایت های جنس مرد بشم. اصلا هم پیچیده نیست. خیلی ساده است. خوش هم میگذره. کار راه میافته. همه چیز خوب پیش میره. اما تا وقتی که این ارتباط وجود داشته باشه. ارتباط قطع بشه دستت توی پوست گردو میمونه. کاری ندارم بقیه چی میگن. چی فکر میکنن. این محکم بودن و «نه» های قاطعانه گفتن همه برای اینه که بتونم آزادانه زندگی بکنم و حالا الف. به شدت نرمه. او برای منافع مادی و شغلی خودش میخواد نزدیک بیاسته و من برای منافع فردی و اون قلب شیشه ای کوچیکی که سمت چپ قفسه سینم میتپه میخوام مرزم رو با او حفظ کنم. چون او مرده، حمایت کننده است. آگاهانه یا نا آگاهانه دلسوز و با محبت و مراقبه. من زنم. برای مسائل کوچیک و بزرگم نیاز به حمایت و مشورت و ساپورت دارم. و اگه اجازه بدم مردا میتونن قشنگ دندونه های خالی چرخ دنده زندگی من رو پر کنن. اما نمیخوام. نمیخوام موتور زندگیم بدون اعتبار راه بیافته. من میتونم بیشتر از همه روی احسان حساب کنم، بعد روی بابام. بعد ازون داداشم. اگه خیلی احتیاج به کمک داشتم پسر خاله و پسر عمم. اما مردای غریبه؟ اصلا. چون اونا یه موتور متزلزل برای من میسازن. اونا هیچ ربطی به من و هیچ تعهدی به من ندارن. ممکنه یه روز باشن و یه روز نباشن. و من نمیتونم موتور زندگیم رو با چرخ دنده هایی که شاید باشن و شاید نباشن روشن کنم. این موتور شاید دیر روشن بشه. شاید سخت روشن بشه. ولی وقتی روشن بگه دیگه با اطمیمنان کار میکنه. استیبل کار میکنه. این زندگی منه و بنا ندارم سازنده های اصلیش بیشتر از یکی دو نفر باشن. آدمای که ستون های زندگی منو ساختن کافی هستن، حتی اگه کس دیگه ای بتونه بهتر ازونا باشه، من نمیخوام یه سقف خیلی بلندی داشته باشم که یه روز هست و یه روز نیست. سقف کوتاه و ستون معمولی خودم که همیشه میمونه و هرگز روی سرم خراب نمیشه رو ترجیح میدم. این مثل تریدآف بین بایاس و واریانسه. یه مردی که سقف ساز بهتریه، شاید بایاس خوبی داشته باشه، اما یه روز هست و یه روز نیست. یعنی واریانس خوبی نداره و در مجموع امتیاز خوبی برای «وارد شدن به زندگی من» کسب نمیکنه. من همیشه احساس میکنم درباره علت مرز های سفت و سختم با مردا باید به دنیای اطرافم توضیح بدم. دنیایی که افراد برای روابطشون از متر «دلخواه» بودن و «منافع شخصی خیلی کوتاه مدت» استفاده میکنن و مدام با تعجب به من نگاه میکنن که «چرا انقدر سخت میگیری» و بعد من نمیدونم چطوری توضیح بدم که این تضمین کننده سلامتِ خودمه. برای سلامت این جنس لطیفِ مستقل و کار درستی که قصد داره توی جامعه حضور جدی داشته باشه. و این یه تصمیم کاملا خود خواهانه و منفعت طلبانه است. به طوری که به هیچکس آسیب‌ نمیزنه و روابط سالم و زندگی محکم و توأم با آرامش رو تضمین میکنه

    حالا تو هر فکر دیگه ای میخوای بکن.

  • ۴ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • يكشنبه ۲ دی ۰۳

    شاید اگه من جای دخترِ دایی بودم روزی سه بار به قاعده نماز یومیه دستای دایی رو میبوسیدم

    دیشب دایی بزرگ و زندایی اومدن خونمون. عید به عید بهشون سر میزنیم. بار اول ناهار پیششون بودیم. قیمه آلو. طعم بهشت میداد. زندایی سفید منظره، لاغر اندامه و قامتش خمیده است. دایی موهای سفیدِ تنک و کوتاهش رو رو به پایین شونه میزنه، ریشای طوسی روشن مرتبی داره و پوستش به سبزه میزنه. قامت کوتاهی داره، کمی بلند تر از زندایی. اونقدر مهربون و خوش مشرب که هر بار که میبینمش باید به خودم یادآوری کنم زهرا، دایی نامحرمه، نپری بغلش. دایی لرزش شدید دست داره. چایی رو توی لیوان سرخالی میریزه و با کمک دو دست و زانوی پای چپش لرزش دستش رو برای خوردن چایی کنترل میکنه. موقع برداشتن قاشق دو تا دستش رو دور قاشق قفل میکنه تا بتونه قاشق رو نگهداره. دیروز که داشتم بشقاب رو برای میوه میزاشتم جلوی دایی، همچنان که داشت تشکر میکرد، لبه ظرف رو با دست گرفت، لرزش دستش رو از اونطرف بشقاب حس کردم. شاید اگه من جای دخترِ دایی بودم روزی سه بار به قاعده نماز یومیه دستای دایی رو میبوسیدم.

    موقع خداحافظی بعد از روبوسی، زندایی سرم رو خم کرد و پیشونیم هم بوسید.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • دوشنبه ۳۰ مهر ۰۳

    و این تنها دلیلی است که مسلمانم

    این روز ها در تایم های ۵ دقیقه ای استراحتم میرقصم. سکرت گاردن و ریچارد کلایدرمن میزارم و خودم را با موهای بالیاژ شده‌ی گوجه ای بالای سرم و بلوز آستین بلند نخ پنبه یقه هفت گلبهی رنگ تصور میکنم. درحالیکه در سالن ۲ هزار نفری با صندلی های خالی در حال نواختن پیانو هستم, خدا از گوشه سالن به من لبخند میزند و من همینطور که انگشتانم را روی کلاویه های سیاه و سفید میرقصانم، به چشمانش نگاه میکنم. این روز ها دلم میخواهد هفته ای یک روز بلند شوم برم سوارکاری. دلم میخواهد در آبراهه های ونیز روی یک گوندولای مبله نشده بنشینم و رئوف و فایک بخوانم. دلم میخواهد امام زمانم زود تر بیاید و به جهان بگوید که اسلام چیزی جز میل به خوشبختی نیست. و دستم را بگیرد و از فکر های اشتباهم مثل پدری که دختر بچه اش را، بیرون، به آغوش بکشد. نامحرم نباشد و من از ترس فراق اشک نریزم. این روز ها احساس میکنم وسط دینِ دیگران، آب‌راهی برای خودم باز کرده ام. از دنیا لذات حلالش را برداشته ام و کیفش را میبرم. همینطور است. امروز داشتم فکر میکردم بروم گردنبند و انگشتر و گوشواره هایم را بدهم.. کسی درونم پرسد: چه تضمینی هست که برگردد؟ گفتم: برنگردد! گفت: اصلا از کجا معلوم به دستشان برسد.. از کجا معلوم راه درستی باشد.‌. این آخری ابلیس بود. از چند ماه بعد ازینکه به خدا ایمان آوردم و مسلمان شدم، چند وقت یکبار دست میگذارد روی شقیقه ام و میگوید: شاید اشتباه کرده ای. میترسم آخرش کار دستم بدهد. میترسم به دلم شک بیاندازد و این شک کار دستم بدهد. چه کسی دلش نمیخواهد خوشبخت شود؟ من خودخواهانه دلم میخواهد خوشبخت باشم و این تنها دلیلی است که مسلمانم. حالا برای این خوشبختی که گاهی طعم لذتِ توأم با اطمینانش را در قلبم حس میکنم، باید چالش ها را پشت سر بگذارم. چالش هایی مثل حجاب، مثل حفظ حریم با مردها. مثل انفاق، مثل تواضع، مثل خویشتن داری، خویشتن داری، خویشتن داری. میدانم، اما هوسشان. هوس لذات زودگذر و فریبنده و رنگارنگشان‌، طعم خامه‌‌ای خیالشان. میترسم آخر کار دستم بدهند..

  • ۲ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • سه شنبه ۱۰ مهر ۰۳

    او پستم رو لایک کرد تا من پلن های زندگیم رو عوض کنم

    طیب جمالی استاد درس ریاضی۲ مون بود.

    این مرد بی نهایت خوب درس میداد. ما کلاسی بودیم که ۸۰ درصدشون ریاضی ۱ رو افتاده بودن (سفید داده بودیم) اون سال ریاضی۲ رو یک جوری هلو برو توی گلو درس میداد که احساس میکردم ریاضی دانی چیزی شدم. حالا ۸ سال گذشته. دیشب از نمره کوئرا۱م، توی لینکدین پست گذاشتم. پست تخصصی نبود، یه اسکرین از اکسل، که دور عنوان کسب شده یک دایره کشیده و یه نوشته با این مضمون: تا زمانی مدرکمان بیاید، این عکس برای شو آف بماند اینجا.

    امروز دیدم طیب جمالی پستمو لایک کرده. پروفایلشو دیدم. ارشدشو شریف خونده، دکتراش رو شهید بهشتی. حالا هم دانشگاه بوستون کار تحقیقاتی انجام میده. فکر کردم شاید کانکشن هاش خیلی کم هستند که منو لایک کرده، +۵۰۰ کانکشن داشت. فکر کردم شاید محتوا های کم اهمیتی لایک میکنه، ری‌اکشن هاشو دیدم، هر چی لایک کرده بود، مقالات و نظریه های علمی و تحقیقاتی بود. پست گذاشته بود در مورد گروه persian kaggel۲. گروه رو دیدم. خصوصی بود. مالک گروه هم خودش بود. احساس غرور و افتخار کردم. احساس کردم خوبه اگه بیشتر AI رو دنبال کنم. بیشتر بخونم و بیشتر بدونم. دلم خواست کارم رو پارت تایم کنم و نصف زمانم رو بزارم روی AI. دلم خواست بیخیال پروژه ها و پولشون بشم.

    آره عزیز. یه لایک ساده، میتونه انقدر روی یه نفر تاثیر بزاره. مخصوصا اگه از طرف کسی باشه که برات ارزشمنده.

    .

    .

    .

    › ۱. بوتکمپ هوش مصنوعی دلتا کوئرا

    ›‌ ۲. جامعه فارسی زبانان پلتفرم جهانی متخصصان AI و علم داده

    › لایک، توی لینکدین با بقیه سوشال ها فرق داره. اینجا هر کس با همکاران حرفه ای، متخصصا و اساتیدش کانکت هست. و وقتی کسی رو لایک میکنه همه افراد کانکشن میبینند که او چه محتوایی رو لایک کرده. پس هر کسی که به عنوان یه متخصص توی این فضا حضور داره خیلی حواسش به لایک هاش هست.

  • ۳ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • استیص‍ ‍آل
    • چهارشنبه ۱۷ مرداد ۰۳